خانه / مجله شعر گوهران / شعر ایران / اختصاصی گوهران | یک شعر منتشر نشده از “اسماعیل خویی”

اختصاصی گوهران | یک شعر منتشر نشده از “اسماعیل خویی”

اسماعیل خویی چهره برجسته شعر معاصر ایران است. که با همه غربت نشینی و دورتابی کلمه هایش در گستره شعر فارسی داخلی و خارجی، تاثیر داشته و جریان ساز بوده است.

اسماعیل خویی در کودکی
تصویری از اسماعیل خویی در کودکی. او ۹ تیر ۱۳۱۷ در مشهد به دنیا آمده.

ادبیات او ریشه در ساتن و سرب دارد و درون مایه های شعری اش، خونی پشت پلک است، که رنج های روان جامعه و ملتی را بر دوش می کشد. این دو اساس نوعی از شعر در قلم اوست، که اجتماعی نویسی را به نهایت خود می رساند، تا آنجا که گویی با نزدیک شدن به سلیقه عوام برای رساندن مفاهیم و مضامین اصلی خود، از زبان شعری مشخص خویی، فاصله می گیرد و به این تبدیل می شود که: «تا در همه جهان یکی زندان است/ در هیچ کجای عالم آزادی نیست».

اسماعیل خویی و شفیعی کدکنی
اسماعیل خویی و شفیعی کدکنی. خویی کدکنی را در مصاحبه ای برترین شاعر معاصر ایران نامیده است. شفیعی کدکنی نیز در کتاب “با چراغ و آینه” شعر اسماعیل خویی را شعری تاثیر گذار در پیوند شعر کلاسیک با شعر نوگرای فارسی دانسته است.

اگر بپذیریم که خویی پس از تبعیدش در خارج از کشور، تاثیرش بر شعر فارسی کمرنگ و یا شعرش در دایره اشعار متعلق به زمانه خودش بازماند، نمی توان تاثیر گسترده او را بر شعر فارسی خارج از ایران و حتی به نظر دکتر “احمد کریمی حکاک” بر فرهنگ زبانی و ایرانی خارج از ایران نادیده گرفت. او اگر بی راهه نگاهش نکنیم، جمله اسطوره ای زنده یاد “شاهرخ مسکوب” که می گفت: “فرهنگ ایران وطن من است” را به عینیت رسانده و در این رواج فرهنگ انتقادی ایرانی و هویت ملی در غرب، و ایجاد وطنی ایرانی در جغرافیایی غیر ایرانی سرآمد بوده است. نگاه انتقادی به مقالات و آرا او در رسانه ها و جراید فارسی اروپا و آمریکا، نیز نشان از تلاش، شخصی اش در این زمینه دارد. چه آنکه واکنش های شعری اش به تازه ترین جریانات و اتفاقات و فجایع سیاسی داخلی و خارجی، نمایان کننده همپایی خویی با جریان اجتماعی به روز جهان است.

اسماعیل خویی و شفیعی کدکنی
در خوابی از هماره هیچ. مجموعه شعری از اسماعیل خویی که در سال ۱۳۶۷ منتشر شده است. این مجموعه از لحاظ زبانی بحث برانگیز و از مجموعه شعرهای شناخته شده اوست.

با این همه تلاش برای چند و چون در آرا و آثار اسماعیل خویی زمانی فراخ و بلند را می طلبد اما اگر روزی این زمان به دست آید بی تردید او و شعرش سه وجه از پژوهیدن را بر می تابند، نخست شیوه ویژه شعرنویسی خویی در سال های حضورش در ایران (تلاش برای پلی تازه میان شعر متحدد و ریشه کلاسیک شعر فارسی) دوم، ارائه برساخت ها، واژگان، و تلفیقات زبانی جدید (نگره زبان شناختی شعر) و سوم، بررسی تاثیر شعرش در ادبیات مهاجرت فارسی. این سه، در میان انبوهی مولفه های قابل شناخت و بررسی، به باور نگارنده از اساسی ترین وجوه شناخت شعر اسماعیل خویی است. اگر چه در میان همه این ها می توان (ادبیات سیاسی – اجتماعی) و یا رویکرد (ادبیات اعتراضی) در شعر خویی را نیز یکی از مباحث چشم گیر و قابل بحث شعر او دانست.

آزادی حق و عدالتُ یکی از مناظره های بسیار خواندنی اسماعیل خویی با زنده یاد احسان نراقی است. این کتاب برای سالها مباحث فراوانی را در حدود آزادی و عدالت مطرح کرد.
آزادی حق و عدالت، یکی از مناظره های بسیار خواندنی اسماعیل خویی با زنده یاد احسان نراقی است. این کتاب برای سالها مباحث فراوانی را در حدود آزادی و عدالت مطرح کرد.

از طرفی می توان به مفاهیم درونی شعر خویی با توسل به شیوه های ویژه خودش، نیز به عنوان نمونه هایی بی سابقه در شعر فارسی اشاره کرد و حتی آنها را در شعرش مورد تحقیق و تحلیل قرار داد. از جمله، آمیزش مباحث دقیق “عاطفه در شعر” با مباحث دقیقه “اندیشه” و رابطه شان با “حس آمیزی”. در این رابطه خویی به واقع نوعی از “فکر – شعر” را در آثارش ارائه می دهد که حتی در برخی موارد به دلیل سایه گستره اندیشه، نمی توان معیارهای شعری را به سادگی تشخصی داد. و این را می توان از نقاط قابل بحث شعرش دانست. از سویی دیگر اگر بپذیریم که خویی در زمان خودش جدید است. باید به او شعرش نگاهی دیالگتیکی داشته باشیم و او را در میان مفاهیم “جدید و قدیم” مورد بررسی قرار دهیم. و دست آخر اینکه شعر خویی را همچنین میتوان رابطه ای میان خویشتن شاعر با خویشتن جامعه نیز دانست و پس از بررسی فکر در شعر، و جدید در قدیمف حالا او را می توان راوی دیگران نیز دانست.

رضا براهنی و اسماعیل خویی. این دو شاعر را می توان از سرآمذترین شاعران معاصر فارسی در خارج از ایران دانست.
رضا براهنی و اسماعیل خویی| این دو شاعر را می توان از سرآمذترین شاعران معاصر فارسی در خارج از ایران دانست.

اگر چه تاریخ مهاجرت شاعران و نویسندگان ایرانی به خارج از ایران یا تبعید ناخواسته شان، نشان از کمرنگ شدن آنها دارد اما خویی را می توان در کنار رضا براهنی از معدود کسانی دانست که بر این زنجیره گرفتار آمدند، اما تاثیر و حضورشان بر بند غربت گرفتار نماند. خویی اما در این میانه حتی پیشتاز است و توانسته غیر از آنکه فراموش نشود مولد نوعی فرهنگ و نگرش فرهنگی تازه نیز باشد. چه بسا که همین نگرش تازه، عامل اصلی عدم فراموشی اش است. چرا که رضا براهنی در سال هایی که از ایران خارج شد، نتوانست تاثیر گذشته اش را ادامه دهد و شعرش را با توجه به جریان ادبی ایران پیش ببرد، او تنها بر قله آفرینش های ادبی ارزشمند خود، همچون “ظل الله”، “ابراهیم”، “طلا در مس” و صد البته حضور فعال اعضای کارگاهش در فضای ادبی، استوار ماند و تا امروز نیز چیز تازه ای را ارائه نداد. جز آنکه همین اعضای کارگاه هایش هر چند گاه یک بار او و شعر گذشته اش را به بهانه ای سر خط اخبار و مجلات کنند.

اسماعیل خویی
اسماعیل خویی. او پس از انقلاب اسلامی با نوشتن مجموعه شعرهایی برای آزادی. به شاعری اجتماعی بدل شد. پیش از آن نیز مضامین اجتماعی از اساسی ترین درون مایه های شعری اش بودند.

اما اسماعیل خویی، نه تنها شعر نوشت و کتاب منتشر کرد بلکه پرچم ادبیات فارسی مهاجرت و یا غربت را بر دست گرفت. طرفه آنکه “غرلواره” هایش که به باور نگارنده محل اصلی تلاقی مولفه های گذشته و نو شعر خویی اند. در همین سال ها، نمای آوازه اش شده اند.

نوشتار پیش رو هرچند کوتاه و مختصر اما طرح مبجثی است برای نگرش به شعر و شاعرانگیِ شاعری که بسیار جای تحقیق و چند و چون دارد. بی شک خویی بخش هایی از تاریخ ادبیات فارسی را به نام خود کرده است و شعر مهاجرت را مسیر و محوری مشخص بخشیده. چندی پیش از دخترش “سبا خویی” خواستم تا شعرهای منتشر نشده ای از پدر را برای نشر  در “مجله گوهران” به ما بسپارد. و حالا، یک غزلواره منتشر نشده از اسماعیل خویی را با هم می خوانیم:

 

غزلواره

نع!

 

 

 

دیگر سرِ سوختن ندارم.
وقت است که رشک بشکند سدّ شکیب:
تا سیلِ سرشک
این شعله ی خودگداز را
در دلِ من
خاموش کند.

این شعله ی ابله،
این دریغ انگیز،
این گولِ گُشاده دست ِ خود نشناس،
گرما وفروغ خویش را
در یخ زده زمهریرِ بی مهری ی تو،
بر بادِ فنا دهد،هدر دارد.
زین کار که نه،
از این بیگار
وقت است که دست بر دارد.

باید
اندرزِ شکنج را به جان گوش کند:
باید،
باید دلِ من تو را فراموش کند.

آری ،بس ام است:
دیگر سرِ سوختن ندارم.
از بس که دل ام از دلِ تو آزرده ست،
با تو به جز این سخن ندارم:

هر جا که دل ات خواست برو!
هر کار دل ات خواست بکن:
با هر که  کنون دلِ تو را بُرده ست.

وآن هر که مهم نیست که کیست:
نه! هیچ مهم نیست!
خستویم من،
بی هیچ بگو مگو،
که لابُد او
چیزی دارد که من ندارم.

امٌا که چه؟خُب ،داشته باشد!
ای دل به دو جا!
تو از چه ترک ام نکنی؟!
حرفی نزنی؟
این خود نه گواه است بر این

آیا
کز آن دو سه چار پنج چیز
که دلبری از تو را بُوَد بایا،
من هم
لابُد
چیزی دارم که او ندارد؟!
وین نیز بگو مگو ندارد؟!

بدرود!

 

 

اسماعیل خویی
پنجم تیر۱۳۹۵،
بیدرکجای لندن

 

همچنین ببینید

ویــژه | زنان و زدودن عنصر مردسالاری از ادبیات

مهتاب افشین نسب | ورود زنان به عرصه ی ادبیات ایران طی سال های اخیر …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × چهار =