خانه / ویژه / ویـژه | یادداشت مژده شمسایی به بهانه ۵ دی زادروز بهرام بیضایی
بهرام بیضایی و مژده شمسایی
بهرام بیضایی و مژده شمسایی. در حال تمرین نمایشنامه خوانی شب ۱۰۰۱ اثر بیضایی

ویـژه | یادداشت مژده شمسایی به بهانه ۵ دی زادروز بهرام بیضایی

مژده شمسایی* | داستان به دنياآمدنت را بارها مادرت برايم تعريف كرده بود. شايد به بهانه ي من اين خاطره ي خوش را با خودش مرور و انگار در زمان سفر مي كرد. برق چشمانش و شوروشعف كلامش نشان از رضايت و غرورِ داشتن فرزندي چون تو بود. مي گفت و مي گفت تا مي رسيد به آنجا كه عموهايت از آران كاشان آمده بودند. اينجا كه مي رسيد شادي در دلش غنج مي زد، مي خنديد و صدايش مي لرزيد وقتي مي گفت يكي از عموها با ديدن تو در گهواره درجا گفته بوده: «بهرامْ پسر كه زاده ي شير استي» و ديگري ادامه داده: «پيداست ز عارضش جهانگير استي» و ناگهان سكوت مي كرد، بغض راه گلويش را مي بست، با پشت خميده دو دسته ي صندلي اش را مي گرفت و جلو مي آمد و خَم تر مي شد تا دستمال سفيدش كه به دقت چهارلاشده بود را از روي ميز بردارد و چشمانش را پاك كند.

قرار است اين يادداشت به مناسبت تولدت در روزنامه اي چاپ شود كه هرگز نمي خواني. سال هاست به سفارش پزشك روزنامه نمي خواني و اخبار گوش نمي دهي. از آن زمان كه ناتواني از تغيير اخبار ناگوار روحت را بيمار كرده بود. پس ناچارم يادداشت را خودم برايت بخوانم همچنان كه اخبار ديگر را گهگاه و جسته وگريخته برايت نقل مي كنم. يكي از ده خبر بدي را كه با همه ي تلخي خيال مي كنم بهتر است بداني. اغلب اخبار بد را تند مي گويم و مي گذرم و سعي مي كنم لابلاي حرف ها و خبرهاي ديگر زهرش گرفته شود تا كمتر اذيت شوي. گرچه كوشش بيهوده اي است و بعد خودم را سرزنش مي كنم كه ديگر نمي گويم و اين تكرار مي شود و تكرار مي شود چون انگار اخبار بد تمامي ندارد. ولي زادروز تو جزو اخبار خوش است. براي خيلي ها كه تو را از نزديك مي شناسند و آنها كه به واسطه ي كارهايت به تو نزديك شده و دوستدارت شده اند. آنها كه پيام ها و تلفن هاي پرمهرِ تبريك شان از چند روز پيش تر تا چند روز پس تر از پنج دي مي رسد. آنها كه وقتي زودتر زنگ مي زنند مي گويند مي دانيم ترافيكِ تلفن اين روزها سنگين است براي همين زودتر زنگ زديم. مثل تبريك هاي سال نو از راه هاي دور كه اغلب پيش از تحويل سال گفته مي شود. و تو كه هرچه مي گذرد سخت تر و كمتر از ميز كارت جدا مي شوي و با مشغله ي كار زمان را گم مي كني با اولين تلفن يا پيام مي پرسي «مگر دي شده است؟ چرا يادشان مانده؟» جانِ من چطور يادشان برود كه زادروز تو براي خيلي ها چون من ستايش خرد است و انديشه. تقدير كوشايي و ممارست است.
جشن پژوهش و جستجو است. تحسين بالندگي و شكوفايي است. زادروزت يادآور داستان آقاي حكمتيِ رگبار است و افسانه ي تارا. يادآور سفر دو پسربچه است براي يافتن پدر و مادري نداشته و حقيقت و مرد دانا. يادآور هشتمين سفر سندباد است و پهلوان اكبر. يادآور طومار شيخ شرزين است و كارنامه ي بندار بيدخش. يادآور ليلادختر ادريس است و افرا. يادآور مسافراني است كه قرار است آينه اي را بياورند براي عروسي و سرگذشت آيت در غريبه و مه. يادآور عيار تنهاست و دنياي مطبوعاتي آقاي اسراري. يادآور خاطرات هنرپيشه ي نقش دوم است و سهراب كشي. يادآور باشو است و وقتي همه خوابيم. يادآور مصائب استاد نويد ماكان است و همسرش مهندس رخشيد فرزين. يادآور آينه هاي روبرو است و اشغال. يادآور آرش است و مجلس قرباني سنمار. يادآور ديوان بلخ است و كلاغ. يادآور پرده خانه است و مرگ يزدگرد. يادآور شب هزارويكم است و سگ كشي. يادآور فتحنامه ي كلات است و ندبه. مگر مي شود اينها را فراموش كرد؟ مگر مي شود ادبيات نمايشي و سينما و تاتر ايران را بدون اين آثار تصور كرد؟ مگر مي شود پژوهش نمايش در ايران را از ياد برد يا هزار افسان كجاست را؟ اين يادداشت قرار بود شخصي باشد؛ از طرف من به تو اما مي خواهم چند تن را در اين شادباشِ به تو شريك كنم. دختر جوان شيرازي كه هرسال پنج ديماه با پدرش به حافظيه ي شيراز مي رود با كتابي از تو و ديوان حافظ و با پدرش تولدت را اينچنين جشن مي گيرند. گروه جواناني كه در خراسان گرد هم مي آيند و نمايشنامه اي از تو را مي خوانند و تحليل مي كنند و پنج دي بر كيك تولد برايت شمع روشن مي كنند. جواني كه هرسال از كهگيلويه پيام تبريك مي فرستد و آن ديگري از اهواز كه دوستدار تاتر است. آنكه از تبريز پيام مي فرستد و مي گويد بارهاوبارها آثار تو را خواندن، زندگي اش را زيرورو كرده. و آنها كه در كوه و در ديگر جاها نوشته هاي تو را مي خوانند. شاگرداني كه بخت شركت در كلاس هايت را داشته اند و اكنون در گوشه وكنار جهان خودشان را مديون آموزه هاي تو مي دانند. و آنها كه به واسطه ي آثارت در دلْ خود را شاگرد و وامدار تو مي دانند. آنها كه همكاري با تو را نقطه ي طلايي كارنامه ي هنري شان مي دانند و آنها كه آرزو داشتند با تو كار كنند و نشد كه بشود. و همچنين البته شريك مي كنم نيلوفر و نگار و نياسان فرزندانت را. نازنينم خوشا به حال تو كه در زمانه ي تلخي ها و زشتي ها، كينه ها و نفرت ها، خشم ها و انتقام گرفتن ها، زادروزت بهانه اي است براي شادي. خوشا به حال تو كه در دل بيشماري از مردمان سرزمينت به نيكي جاي داري و سربلندي كه همواره ارزش هاي انساني را پاس داشته اي و جز بزرگي و سرفرازي سرزمينت و مردمانش نخواستي و عمر در اين راه گذاشته اي. حالامي توانم خيال كنم كه مادرت در آن چنددقيقه سكوت به چه فكر مي كرد… تولدت مبارك بهرامْ پسر!

بازیگر تئاتر، سینما، چهره پرداز  و همسر بهرام بیضایی *

همچنین ببینید

ویــژه | زنان و زدودن عنصر مردسالاری از ادبیات

مهتاب افشین نسب | ورود زنان به عرصه ی ادبیات ایران طی سال های اخیر …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده + 20 =