خانه / پرونده ویژه مجله گوهران / ویژه نامه اگوتا کریستف / بعد از زندگی همیشه مُرده خواهیم بود | گفت‌وگو با آگوتا کریستوف

بعد از زندگی همیشه مُرده خواهیم بود | گفت‌وگو با آگوتا کریستوف

ترجمه اصغر نوری| آگوتا کریستوف، متولد ۳۰ نوامبر ۱۹۳۵ در مجارستان، ۲۷ ژوئیه ۲۰۱۱ در سوییس درگذشت. او سال ۱۹۵۶ بعد از شکست انقلاب ضد کمونیستی مجارستان، به دلیل فعالیت­ های سیاسی شوهرش مجبور شد به همراه او کشور را ترک کند و در شهر نوشاتل واقع در بخش فرانسوی­ زبان سوییس ساکن شود. کریستوف که قبلا شعرهایی به زبان مادری­اش سروده بود، طی سال­ های طولانی و با تحمل مرارت‌های زیاد زبان فرانسه را یاد گرفت و نوشتن به این زبان را آغاز کرد. سال ۱۹۸۶، او با انتشار رمان «دفتر بزرگ» به نویسنده­ ای جهانی تبدیل شد. این رمان، جلد اول از یک سه­ گانه بود که با رمان­ های «مدرک» (۱۹۸۹) و «دروغ سوم» (۱۹۹۱) ادامه پیدا کرد. پس از انتشار سه­ گانه­ ی «دوقلوها» که به بیش از سی زبان -و زبان فارسی، نشر مروارید- ترجمه شد و شهرت جهانی برای کریستوف به ارمغان آوردند، او فقط یک رمان دیگر به نام «دیروز» نوشت که سال ۱۹۹۵ چاپ شد. از این تاریخ به بعد، کریستوف نوشتن هیچ اثری را به آخر نرساند. وسواس شدید در نوشتن از طرفی و ابتلا به بیماری از طرف دیگر، باعث شد او کم­ کم نوشتن را متوقف کند. کتاب­ هایی که بعد از سال ۱۹۹۵ منتشر شدند، آثاری بودند که کریستوف آنها را در سال­ های قبل نوشته بود: دو مجموعه نمایشنامه به نام­ های «زمان خاکستری» (۱۹۹۸) و «هیولا» (۲۰۰۷)، یک کتاب اتوبیوگرافیک به نام «بی­سواد» (۲۰۰۴) و یک مجموعه‌داستان به نام «فرقی نمی­کند» (۲۰۰۵). سال ۲۰۰۵، مجله معتبر ادبی فرانسه، مگزین لیته­رر، گفت­ وگویی با این نویسنده­ کم­ حرف و گریزان از هیاهوی ادبیات انجام داد، که برگزیده این گفت‌‌وگو را در زیر می‌خوانید.

دو کتاب اخیرتان، «فرقی نمی­کند» و «بی­سواد»، از متن­ های بازیافته تشکیل شده ­اند.

دقیقاً. کلاً فراموش­ شان کرده بودم، میان کاغذها و دست­ نوشته­ هایی بودند که به آرشیوهای ادبی کتابخانه­ ی ملی سوئیس فروخته بودم­شان. درخواستی از یک ناشر ایتالیایی داشتم. سفارش دادم میان آرشیوها بگردند و این متن­ها را پیدا کردند. ناشر فرانسوی که از همان اول کارهایم را چاپ کرده (le Seuil­)، تصمیم گرفت متن­ هایی را چاپ کند که «فرقی نمی­کند» را تشکیل می­ دهند و انتشارات زوئه در ژنو متن­ های کوچک اتوبیوگرافیک را چاپ کرد. «بی­سواد» بلافاصله بازتاب خوبی گرفت، در سوئیس، فرانسه و حتی در بخش آلمانی­ زبان سوئیس.

بعضی از صحنه­ های مجموعه داستان «فرقی نمی­کند» را در رمان ­هایتان دیده ­ایم؛ مثلاً صحنه ­ای در داستان «کانال» که مردی در یکی از خیابان­های شهر سوخته­ اش، یک شیر کوهی را می­ بیند، در رمان «دروغ سوم» هم آمده بود.

داستان­ های این کتاب، اولین متن­ هایی هستند که به فرانسه نوشته­ ام. وقتی در مجارستان بودم، شعر می­ نوشتم. سال­ های اول اقامتم در سوئیس به این کار ادامه دادم. این شعرها در یک مجله­ ی ادبی برای مجارستانی­ های در غربت چاپ شدند. بعد، یک بورس یادگیری زبان فرانسه گرفتم که دانشگاه نوشاتل به خارجی ­ها می داد؛ هیچ چیز از زبان فرانسه نمی­ دانستم، نه خواندن، نه نوشتن. شروع کردم به یادگیری این زبان. اوایل، یک­ جور بازی بود، تا بدانم امکان دارد بتوانم یاد بگیرم یا نه. این متن­ های کوچ و بسیار ناهمگون ـ کوتاه، بلند، رئالیستی، سوررئالیستی ـ نتیجه­ ی تلاش­ هایم برای نوشتن به فرانسه هستند. آن­ موقع، اهمیت زیادی برایم نداشتند.  

در آخر کتاب «بی­سواد» می­ گویید که نوشتن به فرانسه، «چالشی برای یک بی­سواد» بود. آن موقع به دو زبان می­ نوشتید؟

طی یک مدت کوتاه. ولی من در محیطی زندگی می­کردم که همه فرانسه حرف می­ زدند، خودم هم با بچه­ هابم فرانسه حرف می­ زدم. شب­ ها که شروع می­ کردم به نوشتن، طبیعتاً فرانسه خودش را به من تحمیل می­ کرد. با نوشتن نمایشنامه شروع کردم. ساده­ تر بود: دیالوگ­ ها شبیه حرف­ هایی در می­ آمدند که اطرافم می­شنیدم. هیچ توصیفی در کار نبود، فقط باید حرف­ های شخصیت­ ها را می­ نوشتم. خوب پیش رفت. نمایشنامه­ هایم در سالن­ های کوچک اطراف نوشاتل اجرا شدند، و بعدها در رادیوی سوئیس. از این دوره به بعد، فقط به فرانسه می­ نویسم. هنوز مجاری حرف می­ زنم، ولی دیگر به این زبان نمی­ نویسم. وقتی نوشتن «دفتر بزرگ» را شروع کردم، اوایل برایم مثل نوشتن صحنه­ های یک نمایشنامه بود.

اما صحنه­ های بسیار خاص؛ در واقع زندگی خصوصی خودتان را به نمایش می‌گذاشتید، این­طور نیست؟

بله درست است، ابتدا می­ خواستم یک زندگی­نامه بنویسم. بعد، کم کم، عوض شد. نه تنها چیزهایی را که با برادرم تجربه کرده بود، بلکه چیزهایی را هم نوشتم که دیده بودیم یا برایمان تعریف کرده بودند یا دور و برمان اتفاق افتاده بود. آخرسر، نمی­ شود گفت چیزی که نوشته ­ام یک زندگی­نامه است. در دفترهای دوقلوها چیزهایی زیادی از زندگی من آمده است، اما تمام­ شان واقعی نیست. مثلاً، در واقعیت، برادرم یک سال از من بزرگ­تر بود. چیزی که نوشته شده کم­کم جای واقعیت را می­ گیرد. اما به هر حال، این شخصیت­ ها ساختگی هستند، فایده ­ای ندارد تلاش کنیم چیزهای راست یا دروغ این کتاب را از هم تشخیص بدهیم.

شما در این کتاب به پسر تبدیل شده­ اید، چرا؟

وقتی این رمان را شروع کردم، می­ نوشتم «برادرم و من» و این من، یک دختر بود. ولی این «برادرم و من» مدام تکرار می­ شد و به نظرم خیلی سنگین می­ آمد، آخرسر نوشتم «ما». این «ما» به دو پسر اشاره می­ کرد. در واقعیت هم، من و برادرم مثل دو بچه­ ی دوقلو همیشه باهم بودیم، همه­ ی کارهای احمقانه را باهم می­ کردیم. پس این «ما» ـ دو پسر دوقلوـ به نظرم مثل یک چیز قطعی و درست آمد.

بچه­ هایی که شما توصیف می­ کنید، همین دوقلوهای گرفتار جنگ، نسبت به خودشان و دیگران سنگ دل هستند.

آنها برای دفاع از خودشان مجبورند سنگ دل باشند.

خود شما هم همین­ طور بودید؟

تا حدی، بله.

این بچه­ ها از نوعی بلوغ کامل هم برخوردارند: تمرین­ هایی که می­ کنند خیلی از بزرگسال­ ها را متعجب می­ کند؛ تمرین مقاوم کردن جسم و روح، تمرین گدایی، تمرین کری و کوری. در کتاب «بی­سواد» توضیح می­ دهید که این تمرین­ ها از تئاتر می­ آیند.

وقتی نوشتن «دفتر بزرگ» را شروع کردم، برای تئاتر مرکز فرهنگی نوشاتل کار می‌کردم. باید یک نمایشنامه برای هنرآموزانی می­ نوشتم که در کلاس­ های این مرکز شرکت می­ کردند، در واقع باید شخصیت­ هایی بر اساس کاراکترهای آنها می­ نوشتم. می­ رفتم آنها را در حالت­ های مختلف تماشا می­ کردم؛ قبل از تمرین، در حین تمرین و بعد از تمرین. معمولاً قبل از شروع تمرین اصلی، یک سری تمرین بدن و بیان می­ کردند. این تمرین­ ها کارهایی را یادم می­ انداخت که من و برادرم موقع بچگی انجام می­ دادیم. و از این­جا بود که به فکر خاطرات کودکی­ ام افتادم و شروع کردم به نوشتن چیزی که «دفتر بزرگ» شد.

اما در همان دوران کودکی، فکر این تمرین­ ها از کجا به سرتان زد؟

درست نمی­ دانم. تنها چیز قطعی این است که ما آن­موقع خیلی خلاق بودیم.

به ندرت پیش می­ آید تلاش کنید چرایی چیزها را توضیح دهید.

بیشتر از این نمی ­توانم توضیح بدهم. و اگر تلاش کنم این کار را انجام دهم، چیز خوبی گیرمان نمی­ آید. آن تمرین­ ها نوعی کنش و عمل هستند. توضیحی که دوقلوها می­ دهند کافی است: آنها تمرین می­ کنند تا بتوانند درد، سرما و بدجنسی را تحمل کنند. همین.

«مدرک»، رمان دوم سه­ گانه، روایت دیگری به دست می­ دهد از حوادثی که در «دفتر بزرگ» اتفاق افتاده ­اند. از همان اول، طرح این سه جلد را ریخته بودید؟

ابداً. رمان اول با چنان موفقیتی روبه­ رو شد که بلافاصله نوشتن دومی را شروع کردم. نوشتن زندگی دوقلوها را ادامه دادم، در حالی­ که قبلاً به این موضوع فکر نکرده بودم. رمان دوم که درآمد، با خودم گفتم این داستان دیگر برایم تمام شده است. ولی نه، مجبور بودم کتاب دیگری بنویسم که ماجرایش بعدها اتفاق می­ افتاد. دوقلوها همراه من پیر شده بودند. کلاوس ت. درست در سنی به مجارستان برمی­گردد، که من به کشورم برگشتم. بعد از سه­ گانه، نیاز داشتم از زندگی خودمان موقع آمدن به سوئیس بنویسم. در این کتاب چهارم هم خیلی چیزها را عوض کردم؛ «دیروز» به نظر شبیه یک رمان زندگی­نامه­ ای (اتوبیوگرافیک) نیست، با وجود این، زندگی­نامه­ ای­ تر از همه­ ی کتاب­ هایم است. در این رمان از خودکشی چهار نفر از همراها­نمان می­ گویم که مثل ما از مجارستان آمده بودند اما نتوانستند تبعید را تحمل کنند.

همه­ ی متن­ های «بی­سواد» واقعی هستند؟

می­ شود گفت بله. در این متن­ ها واقعیت دست­کاری نشده. ولی با نظم و ترتیب انتخاب نشده ­اند. این متن­ ها را برای یک مجله­ ی آلمانی­ زبان سوئیسی نوشته بودم. هر ماه، باید متن بزرگی می­ نوشتم، دو صفحه و نیم، که بلافاصله به آلمانی ترجمه می­ شد. باید چیزی برای نوشتن پیدا می­ کردم و همین چیزهایی که نوشته ­ام یادم می­ افتادند. «مدرک» را تازه منتشر کرده بودم و مشغول نوشتن «دروغ سوم» بودم. این متن­ های کوچک نوشتن رمانم را عقب می­ انداختند. نوشتن یک متن در هر ماه، برای من قرارداد سنگینی بود.

حس نمی­ کردید که نوشتن این متن­ ها به نوشتن کتابی که مشغولش بودید کمک می­ کرد؟

نه، به هیچ وجه. فقط به یک نیاز مالی جواب می ­داد، همین! همیشه این دغدغه را داشتم که ماه بعد چه چیز می­توانم بنویسم و همین خیلی آزارم می ­داد و نمی­گذاشت رمانم را جلو ببرم.

بعد از «دیروز» دیگر چیز تازه­ای منتشر نکرده­ اید. نمایشنامه­ هایتان سال ۱۹۹۸ منتشر شده ­اند، آثارتان همه جای دنیا ترجمه شده است، اما تا همین سپتامبر گذشته، دیگر چیز تازه­ای به ناشر نداده­ اید. این متن­ هایی هم که اخیراً منتشر شده به گفته­ ی خودتان قدیمی هستند. چه اتفاقی افتاده؟

چند سال است که تقریباً دست از نوشتن کشیده ­ام. حس یک­ جور توقف را دارم. نوشتن چند متن را شروع کردم، ولی گذاشتم­ شان کنار و حتی همان­ طور ناتمام فرستادم ­شان به آرشیو کتابخانه­ ی ملی سوئیس. فقط متن آخر را پیش خودم نگه داشته­ ام. هنوز اینجاست. امیدوارم تمامش کنم. اما ساعت­ ها پشت سرهم می­گذرد و من دست به آن نمی­ زنم. جلو نمی­ رود.

الان چند صفحه است؟

تقریباً دویست صفحه. ولی درست نمی­ شود گفت. تایپ نشده است. همیشه اول با دست می­ نویسم، توی چند دفتر، این­جوری بیشتر دوست دارم، می ­نویسم بی ­آن­که دست به لغتنامه بزنم یا بخواهم چیزی را اصلاح کنم، حتی بدون هیچ توالی و نظمی می­ نویسم؛ تکه­ هایی را می­ نویسم که آخرسر می­ توانند اول، وسط یا آخر کتاب بیایند. موقع نوشتن هنوز نمی­ دانم. موقع تایپ دست­ نوشته­ هاست که تصمیم می­ گیرم از نسخه­ های مختلف یک صحنه کدام را باید نگه دارم، یا این­که توالی صحنه­ ها چطور باید باشد؛ تازه این­جاست که ایده­ی اصلی کتاب برایم روشن می ­شود. خیلی از دست­ نوشته­ ها را حذف می­ کنم! شاید از این دویست صفحه­ ای که نوشته­ ام، چیز زیادی باقی نماند.

اما دست­کم می­ دانید که داستان این کتاب چیست؟

بله، ولی بیشتر در بند چطور نوشتن هستم. چه کسی داستان را روایت می­ کند؟ چه کسی حرف می­ زند؟ هنوز این را انتخاب نکرده­ ام.

چه کسی حرف می­ زند، چه کسی می­ نویسد: مسئله­ ی اصلی کتاب­ های شما همین است!

بله، همیشه. و هنوز به آن لحظه­ ی روشنگری نرسیده­ ام که ایده­ ی اصلی ظاهر می­ شود و آخرسر همه چیز آن­طور که من دوست دارم نظم پیدا می­ کند. برای این کتاب، هنوز به آن حال و هوایی نرسیده ­ام که موقع نوشتن سه­ گانه داشتم. نمی­ توانم بهتر از آن دوره بنویسم. این کتاب نمی­ تواند بهتر از کتاب­ های قبلی باشد. پس به زحمتش نمی­ ارزد.

روی جلد رمان دفتر بزرگ اثر آگوتا کریستف
روی جلد رمان دفتر بزرگ اثر آگوتا کریستف. ترجمه اصغر نوری. نشر مروارید. نوری تا کنون پند اثر از کریستوف به فارسی برگردادنده است.

شما درون شخصیت­ هایتان ـ که همگی می ­نویسند ـ نوعی ضرورت نوشتن را توصیف می­ کنید که به ضرورت زندگی پیوند می­ خورد. خودتان هم چنین نیاز و ضرورتی را حس می­ کنید؟

نه. گاهی وقت­ ها این دغدغه­ ی خاطر را دارم. می­ روم سراغ همین کتابی که مشغولش هستم، چیزهایی را که نوشته ­ام می­ خوانم و چند صفحه اضافه می­ کنم. ولی همیشه قبل از آن­که تمام شود، دست می­ کشم. حتی این اواخر، دیگر اصلاً نمی­ نویسم.

برای نوشتن، یک حال و هوای درونی و ضروری لازم دارید که نمی­ توانید دوباره آن را بازیابید؟ وقتی پشت میزتان می­ نشینید، با خودتان می­ گوید: «به چه درد می­خورد؟»

بله، همین است. حالا دیگر همه چیز برایم علی­ السویه است، حتی نوشتن. نوشتن برایم خیلی مهم بود، ولی حالا دیگر نه.

و همه­ ی این مسائلی که در رابطه با کتاب­ های شما مطرح می ­شود؛ مسئله ­ی حقیقت، دروغ، جنگ، خشونت و کودکی، آیا این مسائل هنوز ذهن­تان را درگیر می­کند؟

نه، حتی این مسائل هم نه.

نوشتن خسته­ تان می­ کند؟

دلم می­ خواست رمان پلیسی بنویسم. یک بار سعی کردم. قبلاً یک نمایشنامه برای رادیو نوشته بودم که پلیسی بود. می­ توانست نقطه­ ی شروع یک رمان باشد. ولی به اندازه­ ی کافی راجع به عملکرد پلیس و دادگاه­ ها نمی­ دانستم. حس می­ کنم توانایی نوشتن رمان­ های پلیسی را ندارم، همین رمان­ هایی که خواندن­شان را خیلی دوست دارم.

پس شما در حالتی هستید که به عنوان مثال برای یک از شخصیت­ هایتان در کتاب «فرقی نمی­ کند» توصیف کرده ­اید. مردی که برایش «خوشبختی در چیز کمی خلاصه می­ شد: گردش در خیابان­ ها، قدم زدن در کوچه­ ها، نشستن وقتی خسته می­ شود

بله، البته به جز قدم زدن. پاهای من مشکل دارد و از خانه بیرون نمی­روم مگر وقتی که ناچار بشوم، مثلاً برای خرید.

پس به جا به ­جایی در آپارتمان­ تان اکتفا می­ کنید و اغلب اوقات نشسته هستید، بدون هیچ هدف مشخصی. نوعی کمال در این­جور زندگی حس نمی­ کنید؟

هیچ چیز خاصی حس نمی­ کنم.

زندگی برایتان کافی است؟

بله، بیدار شدن موقع صبح برایم کافی است. ساده­ ترین شکل زندگی راضی­ ام می­ کند. دیگر لازم نیست دنبال چیز دیگری باشم. از مسافرت بیزارم. جز بچه­ هایم هیچ چیز دیگری را دوست ندارم. هیچ میلی برای انجام کار بخصوصی ندارم.

اگر همه چیز علی­ السویه است، پس چرا باید صبح بیدار شد؟

چون ماندن در تختخواب خوشایند نیست، چون آدم دلش قهوه می­ خواهد. همین.

با این نوع از زندگی، حس نمی­ کنید که به یک­ جور فلسفه نزدیک می­ شوید؟

نیهیلیسم. این کلمه نزدیک­ترین چیز ممکن به شکل زندگی من است.

و با این­همه همچنان میل به زندگی دارید؟

هیچ میلی برای مردن ندارم. حس می­ کنم زندگی خیلی کوتاه است. بعد از زندگی، همیشه مرده خواهیم بود. پس، تا آن موقع می­ توانیم صبر کنیم!

حس نمی­ کنید که بعضی از کتاب­ ها کمک­تان کرده ­اند؟ «کتاب مقدس» نقش بزرگی در «دفتر بزرگ» بازی می­ کند، در واقع تنها کتابی است که دوقلوها دارند.

«کتاب مقدس»، کتاب بزرگی است. در مجارستان آن را خیلی خوانده­ ام. موقع جوانی، با ایمان بودم، پروتستان. ولی از وقتی آمده­ام سوئیس، دیگر «کتاب مقدس» را نمی‌خوانم. حتی یک نسخه از آن توی آپارتمانم ندارم. در «دفتر بزرگ»، بچه­ ها «کتاب مقدس» را پیدا می­ کنند، خیلی به دردشان می­ خورد ولی از این­رو که کتاب دیگری ندارند.

نوشته­ اید «یک کتاب هرقدر هم که غم ­انگیز باشد، نمی­ تواند به غم­ انگیزی زندگی باشد.» زندگی شما غم­ انگیز بوده است؟

فجایع زیادی وجود دارد، زندگی­ های وحشتناکی هست، همه­ جا، نه فقط در کشورهایی که دچار کمبود همه چیز هستند. همه جای دنیا، افرادی هستند که بیمار به دنیا می‌آیند یا والدینی که بچه­ هایشان را از دست می­ دهند. زندگی من غم­ انگیز نبوده. به‌ رغم جنگ، کودکی شادی داشتم. بعد، بچه­ هایم زندگی را برایم شاد کردند. بدترین بخش زندگی­ ام، شوهرهایم بودند.

در کتاب «فرقی نمی­ کند»، صحنه­ های بسیاری وجود دارد که یادآور زوج­ها هستند، و در واقع صحنه ­های شادی نیستند. در داستان «دعوت»، یک شوهر می­ خواهد جشنی به مناسبت تولد همسرش ترتیب دهد، ولی در واقع خود همسر مجبور می­ شود به همه­ ی کارها برسد، و فقط دوستان مرد به جشن می­آیند.

همین­ طور بود. از این دست ماجراها زیاد سرم آمده. من دو بار ازدواج کرده ­ام و از ازدواج می­ ترسم. خیلی خوشحالم که این ازدواج­ ها را از سر گذراندم و زنده از آنها بیرون آمدم. به خاطر بچه­ ها ارزشش را داشت، ولی شوهرها! برادر کوچکم که از مجارستان آمده بود، با دیدن رفتار شوهر دومم به من گفت: «با این وضع، زندگی در یک کشور آزاد هیچ فایده ­ای برای تو ندارد!»

در کتاب­ های شما عشق­ های زیادی نیست.

من مردها را خیلی دوست دارم، به شرط این­که شوهر نباشند! ولی نوشتن قصه­ های عاشقانه به هیچ دردی نمی­خورد، کار مبتذلی است. من به کتاب­ های عاشقانه می­ گویم کتاب­ های زنانه. هیچ فایده­ ای ندارند.

در عوض، رویا جایگاه مهمی در کتاب­ های شما دارد.

عاشق خوابیدنم چون می­ دانم رویا می­ بینم، وارد موقعیت­ هایی می­ شوم که هرگز نمی‌توانیم در واقعیت ملاقات­شان کنیم، مواجه با چیزهای شگفت­ انگیز. در عوض، کابوس هم می­ بینم: کابوس مدرسه یا شوهر! خیلی دوست داشتم بروم مدرسه بازی کنم یا هم­ شاگردی­ هایم را ببینم، ولی تکلیفی که باید انجام می­ دادیم خوشایند نبود. ترجیح می­ دادم بخوانم. خواندن را خیلی زود یاد گرفتم، در چهار سالگی. و بعدها می‌نوشتم: از سیزده چهارده سالگی، دفترهای مدرسه­ ام را که برمی­گرداندی، پر از شعر بود. در مدرسه­ ی شبانه ­روزی بودم و باید سر خودم را گرم می­ کردم؛ برای خودم می‌نوشتم!

در رمان «دیروز»، یک توالی بین رویا و واقعیت وجود دارد که با تفاوت بین عنوان­ ها در فهرست کتاب مشخص شده­اند. وقتی شخصیت رویا می­ بیند، فصل­ ها عنوان دارند. وقتی در واقعیت است، از اولین جمله­ ی فصل، جای عنوان هم استفاده می­ شود.

نه، فصل­ هایی عنوان دارند، چیزهایی هستند که شخصیت می­ نویسد.

وقتی می­ نویسیم، شاید در حالتی نزدیک به رویا هستیم.

بله، درست است، اغلب همین­ طور است: نوشتن، یعنی سپردن خود به دست چیزی که شبیه رویاست. و رویاها به نوشته برمی­گردند.

گاهی وقت­ها دل­تان می­ خواهد در رویا به مجارستان برگردید؟

دو برادرم هنوز در مجارستان زندگی می­ کنند و من اغلب می ­روم آن­جا. وقتی آن­جا هستم، چیزی درونم طنین می­ اندازد که میل زندگی به من م ی­دهد. دلم می­خواست در کوژگ ساکن بشوم، همان شهری که در سه­ گانه توصیف می­ شود و دوقلوها در آن زندگی می­ کردند، در خانه­ ی مادربزرگ. ولی متوجه شدم اگر آن­جا ساکن شوم، دوباره بیگانه می­ شوم. فکر می­ کنم بهتر است در سوئیس بمانم.

 

همچنین ببینید

حمید مصدق

پرونده حمید مصدق | حقوقدانِ بی حقوق

در سالمرگ حمید مصدق نیم ویژه نامه اختصاصی گوهران، با یادداشت هایی از : “منصور …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 9 =