خانه / چهره روز / فریدون آدمیت | Fereydun Adamiyat
فریدون آدمیت

فریدون آدمیت | Fereydun Adamiyat

داریوش رحمانیان* | گونه‌گوني نگاه‌ها و داوري‌ها و خوانش‌ها يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي علوم انساني و اجتماعي و به ويژه تاريخ است. در تاريخ و علوم انساني صدور احكام و گزاره‌هاي متقن مطلق و خلل‌ناپذير و فرموله شده نه شدني است و نه مطلوب. در اينجا هر كسي از ظن خود يار موضوع مي‌شود و از پشت عينك خاص خود، هستي‌هاي انساني و تاريخي ‌را مي‌بيند و به داوري مي‌نشيند. كسي هم كه ادعاي بي‌عينكي و فراغت و خلاصي تام و تمام از ذهنيت‌ها و ايدئولوژي‌ها و ارزش‌ها را بكند يا ساده است يا مغرض و هم خود را مي‌فريبد و هم ديگران را. دست‌كم در روزگار ما ديگر دوره‌ي باورمندي به احترام و فراميني چون بي‌طرفي مورخ و عالم علوم انساني به سرآمده و دانسته‌ايم كه «مورخ بي‌طرف مورخ مرده است!»

گذشته و رويدادهاي تاريخي وجود ندارند آنچه از آنها باقي مانده است مدارك و اسناد و گزارش‌ها و روايت‌هايي است كه هريك به درجات رنگ و بوي ذهنيت‌ها و اراده‌ها و خواسته‌ها و اغراض و گرايش‌هاي پديدآورندگان‌شان و زمين و زمان و زبان و محيطي كه آنها در آن پديد آمده‌اند را به خود گرفته‌اند. مورخ ديروزي و امروزي و آينده نيز آن اسناد و مدارك و شواهد و روايت‌ها را همواره، باز هم به درجات، بر پايه ذهنيت‌ها و خواسته‌ها و گرايش‌ها و در چارچوب شرايط تاريخي و زميني و زماني و زباني و فكري و فرهنگي خود مي‌خواند و مي‌فهمد و تفسير مي‌كند.

كار مورخ، كار بر روي فكر و فهم و آگاهي است و اگر قرين توفيق و تأثير شود بر آگاهي و فهم زمانه خود اثر مي‌گذارد و آن را دگرگون مي‌سازد. گذشته هرگز در دسترس ما نيست و تسخير و تصرف آن و تغيير و دگرگوني آن نيز از توان ما بيرون است اما آنچه كه در دسترس ماست و مي‌توانيم آن را تغيير دهيم آگاهي و درك و فهم از گذشته و تاريخ است. هر زمانه‌اي و هر دوران و دوره‌اي، تاريخ خاص خودش را مي‌نويسد و فهم و ادراك ويژه خود را از تاريخ دارد يا بايد داشته باشد.

البته مشروط به اينكه منفعل نباشد و بر روي گذشته روايت‌شده كار كند و آن را به انديشه درآورد. اينجاست كه غيبت دانش و معرفت تاريخي و غيبت مورخ و تاريخ‌نگار در جوامع بسيار بامعنا و پراهميت مي‌شود و نشانه‌اي است از انفعال و ناتواني يا به تعبير درست‌تر انحطاط. جامعه‌اي كه اسير فهم‌ها و تفسيرهاي گذشتگان از گذشته تاريخي است و نمي‌تواند روي تاريخ گذشته كار كند و آگاهي از آن را به روز كند، اسير گذشته مي‌ماند و درجا مي‌زند و همان حكم معروف درباره‌اش صادق خواهد بود كه: جامعه‌اي كه تاريخ خود را نشناسد مجبور به تكرار آن است!

بگذريم. با مقدمه‌ كوتاهي كه آورديم معلوم شد كه تاريخ‌نويسي و تاريخ‌داني و تاريخ‌فهمي تا اندازه زيادي مربوط به ساختمان فكري و روحي مورخ است و مورخ نيز سوژه مستقل و مجرد از زمين و زمان و زبان و محيط نيست و از نظام انديشگي و دانايي و از شرايط تاريخي كه در آن به سر مي‌برد تأثير مي‌گيرد و حتي به روايت امثال فوكو در آنهاست كه مي‌انديشد يا مي‌تواند بينديشد و در واقع آن نظام‌ها و گفتمان‌هاي مربوط به آنها و برآمده از آنهاست كه اصل و اساس هرگونه فكر و فهم و تفسيري را توليد مي‌كنند و مي‌آفرينند و اجازه برآمدن و ماندن و بارآوري به آنها مي‌دهند. پس روايت افراد و جوامع و دوره‌هاي مختلف تاريخي از گذشته‌هاي تاريخي متفاوت است و از آن گريز و گزيري نيست. بسته به اينكه چه كسي و در چه شرايطي و در درون چه نظام فكري و چه گفتماني و با چه ساختمان فكري و روحي تاريخ مي‌نويسد روايت تاريخي فرق مي‌كند. اينگونه است كه كسروي يك گونه تاريخ مشروطه را مي‌فهمد و مي‌نويسد و آدميت گونه‌اي ديگر و آجوداني و… نيز به گونه‌هاي ديگر. البته منظور اين نيست كه خصلت علمي معرفت تاريخي را مثل پست‌مدرن‌ها و فوكويي‌ها كاملاً مردود كنيم و به آن حكم معروف مهر تأييد بزنيم كه به اندازه مورخان تاريخ داريم. نسبي باوري مطلق خود نوعي مطلق‌انديشي است. اما به هر حال به ويژگي‌هاي روايت و تفسير افراد و دوران‌ها و جوامع و گفتمان‌ها از تاريخ بايد توجه داشت.

فريدون آدميت مورخي بود كه در چارچوب انديشه مدرن مي‌انديشيد و تقريباً و بلكه تحقيقاً و كاملاً همه پيش‌فرض‌ها يا مفروضات مدرنيته و عقل و فلسفه و فرهنگ برآمده از عصر روشنگري را قبول داشت و بر پايه آنها و در چارچوب آنها بود كه به جهان و انسان و تاريخ مي‌نگريست. در نگاه و در روايت او، انسان جديد به روشنايي عقل راه يافته است و تمدن جديد مظهر سلطنت عقل است. عقل گوهري جهاني و انساني است و بنابراين دستاوردهاي آن جهان‌شمول است يا بايد باشد. پس تمدن جديد مغرب زمين خصلت جهان‌شمول دارد و اين نكته هيچ استعبادي ندارد كه همه جهان خواه ناخواه در روند رشد جهاني مدرنيته بايد به حاكميت آن تن دهند. آمدن فكر و فرهنگ مدرن به ايران و رشد و گسترش آن را تا مشروطه او بر پايه چنين نگاهي مي‌ديد و روايت مي‌كرد.

پس مشروطه ايراني كه ميوه تجدد ايراني يا به سخن دقيق‌تر و درست‌تر، ميوه و ثمره رشد و گسترش تجدد يا مدرنيته غربي جهان‌شمول در ايران بود يكي از مظاهر رشد جهاني تجدد است. بر پايه اين تفسير، آدميت به كلي و از بنياد مقابل ديدگاه و موضع كساني چون احمد فرديد و آل‌احمد و… قرار مي‌گرفت كه انقلاب مشروطه را به اين سبب كه ميوه تجدد غربي بود نفي و انكار مي‌كردند و آن‌را علامت استيلاي غرب و غربزدگي مي‌پنداشتند.

همچنين از سوي ديگر در برابر توطئه‌باوران و دسيسه‌انگاراني قرار مي‌گرفت كه مشروطه را يك توطئه انگليسي مي‌انگاشتند كه براي گسترش سلطه بيگانه طرح‌ريزي شده است و به قول معروف «آشي بوده كه در سفارت انگليس براي ما پخته شده است!» جالب اينكه در چنين نگاه توطئه‌باورانه‌اي استاد محبوب و محترم او، محمود محمود نيز نه‌تنها شريك بلكه پيشگام بود و آدميت با اينكه استاد خود را بسيار مي‌ستود در همه عمر و در همه مجموعه آثارش برخلاف عقيده استاد گام زد و تلاش كرد تا مجموعه پژوهش‌هايش گواهي باشند بر عمق اصالت و ريشه‌داري جنبش مشروطه. در مقاله «آشفتگي در فكر تاريخي» كه در نقد بر آراء احمد فرديد، جلال آل‌احمد و مهندس مهدي بازرگان پيرامون مشروطه و تاريخ معاصر ايران نوشته شده است و در رد گفته فرديد كه مشروطه «دفع فاسد به افسد» بود و «نه افسد به فاسد» و اينكه «مشروطيت بالكل و بالتمام غربزده مضاعف است» يعني اينكه فراماسون‌زده و يهودي‌زده و صهيونيست زده است، مي‌نويسد:

«نويسنده حكمت‌منش گويا پي نبرده كه نه فقط صدر تاريخ ما، مشروطيت، ذيل تاريخ غرب است، بلكه سير تحولات فكري و اجتماعي و اقتصادي و سياسي همه آسيا و آفريقا در يكصد و پنجاه سال اخير، حاشيه تاريخ مغرب‌زمين به شمار مي‌رود. چه بپسنديم و چه نپسنديم اين درس عيني برخورد جامعه‌هاي كهن با مدنيت فراگير و جهان‌شمول جديد است.»

و در نقد و رد اين گفته آل‌احمد در رساله «غربزدگي» كه جنجال مشروطيت را شركت انگليسي نفت به راه انداخت ضمن اشاره به غفلت آل‌احمد از تقدم زماني وقوع و پيروزي مشروطه بر پيدايش و شكل‌گيري و استقرار شركت نفت مي‌نويسد:

«كارنامه سياه كمپاني نفت، شرح دغل‌كاري‌هاي مالي، و دوز و كلك‌هاي سياسي آن يك كتاب كلان مي‌خواهد. اما هيچ رابطه منطقي و تاريخي ميان تأسيس آن شركت و حركت مشروطه‌خواهي وجود ندارد. فكر آزادي و مشروطه‌گي به دوره چهل و پنجاه ساله پيش از امتياز نامه دارسي بازمي‌گردد.»

سپس براي اينكه ريشه‌داري و اصالت ملي جنبش مشروطه را به تأكيد موردتأييد قرار داده و نشان دهد، مي‌نويسد:

«گويا آن همه نوشته‌هايي كه نويسندگان و انديشه‌گران ما به مدت پنجاه سال نشر دادند ـ ‌و آن همه تلاش و كوشش ـ در بيداري افكار و برانگيختن مردم تأثيري نداشته، تا يكباره سروكله مردك نفتي انگليسي پيدا شد، و در ظرف دو، سه سال «جنجال مشروطيت» برپا شد… عين بي‌حقيقتي است كه آن همه فداكاري‌هاي جاني مردم را ناديده انگاريم، و نهضتي را به «جنجال» وصف كنيم.»

اما يك نكته بسيار بامعني و مهم ديگر درباره نگاه آدميت به مشروطه ايراني داوري‌ها و نگرش او درباره پيامدها و نتايج و آثار مشروطه و سرانجام آن است. او در آثار خود و او به اشاره و به‌طور گذرا تلاش دارد كه نشان دهد انقلاب مشروطه دستاوردها و نتايج بسيار ارزشمند و بزرگي داشته است. چنانكه در همان مقاله «آشفتگي در فكر تاريخي» نهضت ملي به رهبري مصدق را در تداوم مشروطه به شمار مي‌آورد و بر پيوستگي تاريخي ميان آنها تأكيد مي‌كند، يا ارزش و اهميت تاريخي قانون اساسي مشروطه را مورد تأكيد قرار مي‌دهد و تدوين و تصويب آن را «انقلابي در نظام سياسي مملكت»‌ و «مبدأ تحول تاريخي»‌ مي‌شمارد. در بررسي ركود و توقف و ناكامي‌هاي مشروطه نيز مطلق‌انگاري و بزرگ‌نمايي كساني كه مي‌خواهند در چهارچوب مفهوم «شكست» يكسره بر ارزش‌هاي تاريخي مشروطه‌ خط بطلان بكشند را كنار مي‌نهد و از داوري‌هاي يكجانبه‌اي كه يا فقط بر علل و عوامل دروني ركود و توقف مشروطه يا تنها بر علل و عوامل بروني آن تأكيد مي‌كنند، مي‌پرهيزد. در نظرگاه او، شرايط امكان پيدايش و رشد و گسترش و تكامل مشروطه و تحقق آزادي و دمكراسي در ايران وجود داشت اما مجموع علل و نيروهاي دروني و بروني در راه آن سنگ انداخت و مانع ايجاد كرد. مي‌نويسد:

«عميق‌بودن نهضت سياسي و تناسب آن با رشد اجتماعي امري نسبي و اعتباري است. مگر در همه انقلاب‌هاي اروپا از سده هفدهم تا آغاز قرن بيستم، جمهور مردم آن كشورها به حد اعلاي رشد اجتماعي رسيده و همه از شاگردان اصحاب دائره‌المعارف بودند؟»

سپس به نمونه دمكراسي هندوستان اشاره مي‌كند كه در حالي تحقق يافته كه شرايط دروني و فرهنگي آن و به ويژه سطح سواد و آگاهي توده مردم آن نسبت به ايران روزگار مشروطه عقب‌تر بوده و عدم تكامل مشروطيت در ايران را محصول و معلول شرايط سياسي و تاريخي پس از انقلاب مشروطه و پيدايش ديكتاتوري پهلوي مي‌داند.

شرايطي كه براي سدكردن راه رشد و تكامل مشروطه ايراني سه كودتاي نظامي را آفريد و دولت‌هاي ترور و اختناق سياسي را حاكم كرد و لومپنيسم را نشو و نما داد.

از نظر آدميت در بررسي علل و عوامل ركود و توقف و عقب‌گرد جريان اصلاحات و ترقي‌خواهي ايرانيان چه پيش از مشروطه و چه پس از آن نبايد بر موانع بروني و عامل سياست بيگانه چشم بست. در روايتي كه او از سرنوشت اصلاحات و مصلحان ايراني از قائم‌مقام و اميركبير به بعد تا مشروطه به دست مي‌دهد همه جا نوعي همسويي و همگرايي و همكاري ميان نيروهاي استبدادي و استبدادطلب و كهنه‌انديش و واپس‌گراي داخلي را با نيروهاي بيگانه و با استعمار مي‌بينيم.

چنانكه در مقاله «سرنوشت قائم‌مقام» و يا در فصل مربوط به سقوط و شهادت اميركبير در كتاب اميركبير و ايران مي‌بينيم. در روايت او استبداد داخلي با استعمار خارجي ملازمت دارد و مثل دو لبه يك قيچي ريشه جريان اصلاحات و ترقي‌خواهي ايراني را نشانه مي‌روند اما او چنين پيوستگي را به عوارض و شرايط جغرافياي سياسي نيز مربوط مي‌داند و نسبت مي‌دهد چنانكه در مقدمه تحليلي كه بر بخش «سياست خارجي» كتاب اميركبير و ايران نوشته است موقعيت ايران را در سياست بين‌الملل با موقعيت عثماني مقايسه مي‌كند و از تأثيرات بنيادين تفاوت موقعيت دو كشور در سياست بين‌الملل بر سرنوشت جريان اصلاحات سخن مي‌گويد:

«از آغاز سده گذشته كه شروع تاريخ بين‌المللي جديد است، و ايران به ميدان سياست كشورهاي بزرگ كشيده شد، ايران هيچگاه ارزش بين‌المللي «رتبه اول» را نيافت. از آنجا كه از سير تحول مادي و عقلي تاريخ جديد عقب افتاده بود ـ نمي‌توانست مقام ذاتي ممتازي را به دست آورد؛ و از آنجا كه وضع جغرافيايي آن ايجاب نمي‌كرد ـ ضرورتي نداشت كه دولت‌هاي بزرگ مقام عرضي ممتازي براي آن بشناسند. (درست برخلاف عثماني‌ كه از نظر ماهوي وضع آن مشابه ايران بود و اعتبار ذاتي بين‌المللي نداشت، اما سياست بين‌المللي به سبب موقعيت جغرافياي آن، مقام عرضي مهمي براي آن قائل بود.)»

نتيجه آنكه نيروهاي خارجي (انگليس و فرانسه) در عثماني در برابر خطر روسيه مدافع آن كشور و بنابراين مدافع پيشرفت آن و پشتيبان حركت اصلاحي‌اش بودند اما در ايران كه فقط عرصه رقابت روس و انگليس شده بود و ديگر قدرت‌ها در آن منافع و مقاصد استراتژيك نداشتند و نيافتند درست برعكس عثماني دو نيروي رقيب يعني روس و انگليس منافع خود را در رويارويي با مصلحان و مليون ايراني ديدند و همواره در براندازي آنان كوشيدند و گاه با هم همكاري نيز كردند، و…

 

*  استاديار گروه تاريخ دانشگاه تهران است و از تأليفات او مي‌توان به «چالش جمهوري و سلطنت در ايران»، «تاريخ علت‌شناسي انحطاط» اشاره کرد.

همچنین ببینید

امانوئل کانت | Immanuel Kant

رضا داودی | کانت در کونینگزبرگ، واقع در پروس شرقی، در سال ۱۷۲۴ در خانواده‌ای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 5 =