خانه / چهره روز / جلال آل احمد | Jalal Al-e-Ahmad
جلال آل احمد

جلال آل احمد | Jalal Al-e-Ahmad

محمود كيانوش | من اوّل بار جلال آل احمد را وقتي كه در دانشسراي مقدّماتي درس مي‌خواندم، ديدم. سال اوّل دانشسرا برابر بود با سال چهارم متوسّطه و سال دوّم، كه سال آخرش باشد، برابر بود با سال پنجم متوسّطه كه مي‌شد ديپلم دانشسرا. اگر مي‌خواستي بعد بروي دانشگاه، بايد سال ششم متوسّطه را مي‌خواندي و متفرقه امتحان مي‌دادي.

فكر مي‌كنم در همان سال اوّل دانشسرا بود كه پشت سر هم داستان‌هاي كوتاه «حسن كاكل و سگش»، «طلاق» و «نامه‌اي كه برگشت» را با اسم مستعار «م. شباهنگ» با پست براي هفته‌نامة «نيروي سوّم» فرستادم. اوّلين داستان كوتاه من «هشت و سي و پنج دقيقه» بود كه به عنوان انشاء براي معلّم ادبيات فارسي كلاس… فكر مي‌كنم… دوّم متوسّطه، آقاي مصطفي بي‌آزار، نوشتم و او اين انشاء داستاني را برد به يكي دو تا دبيرستان ديگر كه درس مي‌داد، براي شاگردهايش خواند و اگر اشتباه نكنم، خودش هم آن را براي روزنامة «دانش‌آموزان» فرستاد، كه با اسم مستعار «م. شبتاب» چاپ شد و برندة اوّل مسابقة داستان‌نويسي دانش‌آموزان سراسر كشور شد و بعدها از غلامحسين ساعدي شنيدم كه او برندة دوّم همين مسابقه شده بود و هرمز ميلانيان برندة سوّم. جايزه‌اش هم يك كتاب «چه بايد كرد؟» اثر چرنيشفسكي (Chernyshevsky) بود كه دوست بلند قدّم حفظ‌الله بريري، به درخواست من، در مراسم معرّفي و اهداي جوايز به اسم من شركت كرد و جايزه و نامه‌اش را براي من آورد. من خودم تا به دانشسرا نرفته بودم، از جانب پدر و مادر اجازه نداشتم غير از مدرسه، جايي بروم.

من با جلال آل احمد هم مثل صادق هدايت، صادق چوبك، و بزرگ علوي با خواندن چند تا از كتاب‌هايش آشنا شده بودم. آخر در سال ۱۳۳۲ آل احمد سي سالش بود و من هنوز نوزده سالم نشده بود. در نوجواني و جواني دو تا آدم با يازده سال تفاوت سنّي معمولاً معلّم و شاگرد مي‌شوند، امّا بعيد است كه دوست و هم‌قطار بشوند. بنا بر اين اوّلين ديدار من با آل احمد در كتاب‌هاي «ديد و بازديد عيد»، «زن زيادي»، «سه تار» و «از رنجي كه مي‌بريم» بود. نمي‌دانم در آن روزگار چرا از كتاب «از رنجي كه مي‌بريم» او كه با رنج زياد گير آورده بودم، بيشتر از آن كتاب‌هاي ديگرش خوشم آمده بود.

در دورة دبيرستان من نوجوان نحيف و كوچك جثّه‌اي بودم و خيلي خجالتي و ترسو. وقتي كه ديدم سه تا داستانم در هفته‌نامه‌اي چاپ شده است كه داستان‌هاي آل احمد هم درآن چاپ مي‌شود و لابد خودش هم سردبير آن هفته‌نامه است، خب، خيلي خوشحال شدم و شجاعت پيدا كردم كه بروم دفتر هفته‌نامة نيروي سوّم و خودِ آل احمد را ببينم.

اين طور كه يادم مي‌آيد، دفتر هفته‌نامه همان محلّ حزب نيروي سوّم بود: يك ساختمان نسبتاً كوچك دو طبقه، توي كوچة «فتوحي»، در خيابان سعدي شمالي. سر كوچه سه تا جوان ايستاده بودند، با هم حرف مي‌زدند. دو دليِ حالا بروم يا نروم را به زور از خودم دور كردم تا رسيدم به در «حزب نيروي سوّم» كه يك در كهنة دولتي بود و جوان چهارشانه‌اي با يك سبيل سياه كُلفت در آستانة آن ايستاده بود، مثل دربان بچّه‌ترسان يك قلعه در يكي از قصّه‌هاي مادربزرگ. سينه صاف كردم و صدايم را به زور ‌آوردم بالا و چيزي گفتم به اين مضمون: «ببخشيد، آقا، من آمده‌ام آقاي آل‌احمد را ببينم.»

جوان سبيل كلفت با انگشتش همان سه نفر را كه سر كوچه ايستاده بودند، حرف مي‌زدند، نشان داد و گفت: «آل احمد يكي از آن سه تاست.» و حالا دو دلي كه به زور از خودم دور كرده بودم، داشت برمي‌گشت كه شجاعت رو به رو شدن با نويسندة «از رنجي كه مي‌بريم» را از من بگيرد. يادم نيست چه جوري خودم را از توي دل هُل دادم جلو و رساندم به آن سه نفر و چيزي گفتم به اين مضمون: «ببخشيد، من مي‌خواهم با آقاي آل احمد صحبت كنم!»

در اين لحظه، اگر درست به خاطر داشته باشم، يكي از آن سه نفر از عقب با دست اشاره‌اي به آل احمد كرد كه آل احمد ناچار شد، جست كوتاهي بزند و با نگاهش به آن رفيق بگويد: «جلو اين بچّه خجالت بكش، بچّه بازي درنيار!»

وقتي گفتم: «من ميم شباهنگ هستم كه داستان‌هايم را چاپ كرده‌ايد!» آل احمد با تحسيني آميخته به حيرت، يا با حيرتي آ‌ميخته به تحسين چيزي گفت به اين مضمون: «پس اين ميم شباهنگ تويي؟ بيا برويم، من تو را به آقاي خليل ملكي معرّفي بكنم.»

وارد حياط نيروي سوّم شديم. اين‌طور كه در حافظه‌ام مانده است، هفت هشت نفري، شايد هم ده پانزده نفري در جلو پلّه‌ها دور يك نفر را گرفته بودند كه سنّش حدود پنجاه سالي بود و قدّ بلندي هم نداشت. آل احمد راه باز كرد و از ميان آن ده پانزده نفر مرا به مقابل خليل ملكي برد و به او چيزي گفت به اين مضمون: «ميم شباهنگ كه داستان‌هايش را چاپ كرده‌ايم، اين آقاست!» و خليل ملكي هم دستي به سر من كشيد يا دستي به پشتم زد و گفت: «موفّق باشي، فرزند!» حالا فكر مي‌كنم اصلاً از منظور آل احمد چيزي دستگيرش نشده بود و اگر هم چيزي دستگيرش شده بود، اين بود كه به سر اين بچّه كه حساب‌ها را در ذهن آل احمد به هم زده است، دست تشويقي بكشد!

نمي‌دانم چه حالي به من دست داد، امّا اين را خوب يادم هست كه آن حالي نبود كه من تصورّش را كرده بودم و انتظارش را داشتم. شايد براي همين بود كه ديگر براي هفته‌نامة نيروي سوم داستان نفرستادم و تا زماني كه ليسانسم را گرفتم و از معلّمي استعفا دادم و رفتم به وزارت صنايع و معادنِ آن زمان و شدم مترجم ادارة روابط بين‌الملل كه رئيسش «پرويز داريوش» بود، ديگر جلال آل احمد را نديدم و شايد جلال آل احمد هم «ميم شباهنگ» را فراموش كرده بود و حالا «محمود كيانوش»، كارمند زيردست پرويز داريوش را مي‌ديد.

پرويز داريوش از همان روزهاي اوّل، در ميان چند تا همكار مرد و زن، براي من در ذهنش حساب خاصّي باز كرده بود، حساب فرزندي كه انتظارش از او در همه چيز از انتظاري كه از بقيه داشت، خيلي بالاتر بود. مدام سنگيني اين انتظار را در ذهن و روحم احساس مي‌كردم. با همة رنجي كه براي من داشت، از آن لذّت مي‌بردم. احساس مي‌كردم كه مي‌خواهد من آدم عميقي باشم، خوب مطالعه كنم، دقيق فكر كنم، و دقيق بنويسم، و خوب بنويسم، و به همين دليل فكر مي‌كردم كه من هم چيزهايي دارم كه او را به زحمت انداخته است.

آن چند سالي كه اوّل كارمند و بعد معاون پرويز داريوش بودم از تلخ‌ترين و پربارترين سال‌هاي دورة خدمت دولتي من بود. اينكه مي‌گويم او در ذهنش براي من حساب خاصّي باز كرده بود، به اين معني بود كه دلش مي‌خواست آدمي مثل من شاهد دنياي خاصّ او باشد. او با ابراهيم گلستان [اي.جي.باس]، جلال آل احمد، سيمين دانشور، شمس آل احمد، اسلام كاظميه، علي‌اصغر مهاجر، و خيلي‌هاي ديگر دوست بود و با آنها نشست و برخاست داشت، امّا مثلاً وقتي كه مي‌خواست جلال آل احمد و سيمين دانشور را ادب كند، دلش مي‌خواست من شاهد صحنه باشم.

اين صحنة عجيب، دوّمين ديدار من با آل احمد و اوّلين ديدار من با سيمين دانشور بود، يك ديدار بي‌كلام. توي اتاق خودم نشسته بودم و مشغول كار. تلفن زنگ زد. پرويز داريوش بود. رئيس كارمندش را به اتاقش احضار كرد. فكر كردم باز مي‌خواهيم با هم يكي از آن دعواهاي سمبوليك ادواري را شروع كنيم، ولي نه. وقتي كه وارد اتاقش شدم، جلال آل احمد و يك خانم محترم با وقار آنجا نشسته بودند. پرويز داريوش اين‌طور وانمود كرد كه مرا براي ارجاع كاري صدا كرده است، ولي حالا مي‌خواهد من آنجا بنشينم و منتظر باشم. آنها را به من و مرا به ‌آنها معرّفي كرد. كيفيت برخورد آنها را هيچ يادم نمي‌آيد. شايد فقط تعجّب كرده بودند كه چرا من آمده‌ام توي اتاق پرويز داريوش و چرا پرويز داريوش مرا دست به سر نمي‌كند تا به خلوت دوستانة خودشان برگردند.

صحنه با كارگرداني و بازي خود پرويز داريوش و شركت فعّال جلال آل احمد و سيمين دانشور و حضور ناظرانه و ساكت من شروع شد. پرويز داريوش همان‌طور كه با تنة سنگينش، پشت ميزش، روي صندلي‌اش يله داده بود، يك دسته كاغذ بزرگ تايپ شده را از كنار ميزش برداشت و رو به من كرد و…(و حالا من تمام گفت‌وگوهاي اين صحنه را نقل به مضمون مي‌كنم…) و گفت: «تماشا كن، آقاي محمود كيانوش!» و آن وقت رو كرد به ميهمان‌هايش و گفت: «ترجمة داستان شما، سيمين خانم، هفتاد صفحه شده است، دستمزد تايپ شدنش پيشكش شما، حقّ‌الترجمه‌اش صفحه‌اي صد تومان، مي‌شود، هفت هزار تومان! هفت هزار تومان بدهيد، برداريد ببريد، خيرش را ببينيد!»

سيمين دانشور هاج و واج به جلال آل احمد نگاه كرد و جلال آل احمد با ناباوري به پرويز داريوش نگاه كرد و پرويز داريوش با احساس پيروزي نگاهي به من كرد و چند لحظه‌اي با يك سكوت پرغوغا گذشت، و آن وقت سيمين دانشور كه حقّ‌التّرجمه‌خواهي پرويز داريوش را جدّي گرفته بود، شروع كرد به چانه زدن، و پرويز داريوش كه ظاهراً از اوّل منتظر چنين واكنشي بود‌، دسته كاغذ هفتاد صفحه‌اي ترجمة داستان سيمين دانشور را پرتاب كرد طرف او و جلال آل احمد و گفت: «برداريد، برويد پي كارتان!» و نگاهي به من كرد و گفت: «ملاحظه كرديد؟ متشكّرم، بفرماييد برويد!»

بعداً نمي‌دانم از كي شنيدم كه يك يا دو سال بعد از سفر جلال آل احمد به آمريكا، به دعوت نمي‌دانم كدام دانشگاه يا مؤسسه فرهنگي، از سيمين دانشور هم دعوت مشابهي شده بود و آ‌ن داستان را براي همين سفر از پرويز داريوش خواسته بود به انگليسي ترجمه كند. بله، اين دومين باري بود كه من جلال آل احمد را مي‌ديدم.

سوّمين ديدار من با جلال آل احمد در سال ۱۳۴۱ اتّفاق افتاد و اين وقتي بود كه او مجلّة «كيهان ماه» را به راه انداخته بود و از پرويز داريوش خواسته بود با او همكاري كند. يك روز كه من به پيشنهاد پرويز داريوش به دفتر مجلّه رفتم، و آنجا سه نفري صحبت كوتاهي كرديم، قرار شد كه من مقاله‌اي در بررسي هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌هايي كه در آن دوره منتشر مي‌شد، بنويسم، كه نوشتم و در شمارة سوّم «كيهان ماه» جا گرفت، ولي «كيهان ماه» توقيف شد. در اين باره خود آل احمد گفته است:

«انتشار غرب‌زدگي كه مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطة عطف بود در كار صاحب اين قلم. و يكي از عوارضش اين كه «كيهان ماه» را به توقيف افكند. كه اوايل سال ۱۳۴۱ به راهش انداخته بودم و با اينكه تأمين مالي كمپاني كيهان را پسِ پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينكه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسوول به آن دلبسته بودند و همكارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد.»

بعد از توقيف «كيهان ماه» ديگر لازم نمي‌ديدم كه ديداري با جلال آل احمد داشته باشم. در تابستان ۱۳۴۳ بود كه به درخواست دكتر ناصر وثوقي مقالة «آل احمد در داستان‌هاي كوتاهش» را نوشتم و در مهرماه همان سال در مجلّة «انديشه و هنر»، شمارة ويژة آل احمد، منتشر شد. مدّت كوتاهي بعد از انتشار اين مقاله به يادم نيست كه من و همسرم براي ديدن چه نمايشي از پلّه‌هاي سالن كجا بالا مي‌رفتيم كه جلال آل احمد و سيمين دانشور را ديديم. صحنه‌اي زودگذر، امّا بسيار اثرگذار بود. در حال بالا رفتن يا پايين آمدن از پلكان اگر كسي را ببيني كه مي‌شناسي و در حدّي مي‌شناسي كه مي‌خواهي از او احوالي بپرسي، فقط بر نمي‌گردي به همسرت بگويي: «محمود كيانوش اين آقاست!» و همسرت كه سيمين دانشور باشد، مثل اينكه به او گفته باشي: «قاتل پدرم اين آقاست!» رويش را با نفرت از آن كس كه «محمود كيانوش» باشد، برگرداند، بدون اينكه يك كلمه از آن فحش‌هايي كه در دلش مي‌دهد، بر زبان بياورد.

اين آخرين ديدار من با جلال آل احمد بود،‌همان جلال آل احمدي كه بعد از چاپ شدن سه داستان كوتاهم در هفته‌نامة «نيروي سوّم»، به سراغش رفتم و به خواست خودم براي اوّلين بار او را ديدم و او در اين «ديدار خودخواسته»، در معرّفي من به خليل ملكي، گفت: «ميم شباهنگ كه داستان‌هايش را چاپ كرده‌ايم، اين آقاست!» و در آخرين «ديدار اتفاقي» در نشان دادن من به همسرش، گفت: «محمود كيانوش اين آقاست!»

در منزل دكتر ناصر وثوقي

اصلاً به يادم نمي‌آيد كه با دكتر ناصر وثوقي، مدير مجلّة «انديشه و هنر» چطوري و در چه موقعيتي آشنا شدم. امّا اين را مي‌دانم كه شعر بلند بيست‌بندي «زمزمه‌اي در گذرگاه» من، كه آن را به پرويز داريوش تقديم كرده‌ام، در مجلّة «انديشه و هنر» او چاپ شد، و بعدها داريوش مهرجويي ‌آن را به انگليسي ترجمه كرد و در مجلّه‌اش كه در آمريكا به اسم «پارس ريويو» (Pars Review) درآمد و فقط همان يك شماره هم درآمد، چاپ كرد.

دلم مي‌گويد: «بندي از اين شعر را در اينجا بياور.» به يك يك بيست بند آن نگاه مي‌كنم و مي‌بينم كه بند سيزدهم آن را انگار همين امروز گفته‌ام:

هوس‌ها

با بدن‌هايي از آهك و مرمر

و استخوان‌هايي از آهن

با هزاران چشم بلور

سر به آسمان مي‌سايند.

هوس‌ها

در انديشه‌اي سياه

با تُفي چركين و خون‌آلود

آسمان‌خراش‌ها را به زانو درمي‌آورند،

درهم مي‌پيچند

و از آنها ويرانه‌هايي اعجاب‌انگيز و زيبا مي‌سازند.

هوس‌ها

مي‌سازند، ويران مي‌كنند

جان مي‌دهند، مي‌كشند.

ديوانه‌هاي بزرگوار،

بزرگواران ملعون،

تفنّن‌هاي مسخره را به يك سو نهيد

و با شتاب

پيش از آنكه خاك در تُف چركين و خون‌آلود شما غرق شود

زنجيري قطور براي چشم‌ها و انديشه‌هاي خود بسازيد.

دريا از آنِ ماهي‌ها

جنگل از آنِ شيران

دشت از آنِ آهوان

و بيابان از آنِ گرگ‌هاست،

زمين جايي را به ديوانگان وانمي‌گذارد.

دكتر ناصر وثوقي مرا به خانه‌اش دعوت كرد تا دربارة نوشتن مقاله‌اي با من صحبت كند. يك خانة قديمي، در يكي از خيابان‌هاي فرعي سپه، شايد خيابان جامي بود. اندروني، بيروني داشت. از من در اتاقي در قسمت بيروني پذيرايي كرد، خيلي خودماني و بي‌تشريفات. شرح مختصر اين گفت‌وگو را در مقدّمة كتاب «بررسي شعر و نثر فارسي معاصر» در آ‌ثاري از جلال آل احمد، صادق چوبك، درويش، اكبر رادي، محمد زهري، غلامحسين ساعدي، محمدرضا شفيعي كدكني، سياوش كسرايي، جمال ميرصادقي، كه در سال ۱۳۵۱ منتشر شد، نوشته‌ام و همان را در اينجا نقل مي‌كنم: «[مقالة] آل احمد در داستان‌هاي كوتاهش در مجلّة انديشه و هنر، شمارة مخصوص آل احمد، دربارة (و فقط دربارة) ديد و بازديد عيد، از رنجي كه مي‌بريم، سه تار، زن زيادي، بنا به درخواست دكتر ناصر وثوقي كه مرا به خانه‌اش خواست و گفت: «سهمي از اين كار برعهده بگير.»

گفتم: «مدير مدرسه را.» گفت: «ديگري گرفته است.» گفتم: «يكي از مونوگرافي‌هايش را.» گفت: «ديگري گرفته است.» گفتم: «فلان كارش را.» گفت: «سخن كوتاه كنم. همه‌اش را گرفته‌اند و فقط داستان‌هاي كوتاهش مانده است.» گفتم: «عجب كار دشواري. آل احمد امروز، آل احمد داستان‌هاي كوتاهش نيست. مجموعه‌اي است از خيلي چيزها و خيلي ارزش‌ها. نوشتن انتقادي بر داستان‌هاي كوتاهش و فقط داستان‌هاي كوتاهش سخت‌زيان‌آور است. شايد نود درصد زيان‌آور.» گفت: «مگر با او دشمن هستي؟» گفتم: «نه، با خودم دشمن نيستم. عقيده‌ام اين است.» گفت: «عقيده‌ات را بنويس.» و نيز چيزهايي ديگر گفت كه فراموش مي‌كنم. و من عقيده‌ام را نوشتم و به دست ناصر وثوقي سپردم، و اين سخني بود در شأن نزول مقالة «آل احمد در داستان‌هاي كوتاهش.»

و ناصر وثوقي، غير از چند جمله‌اي كه نقل به مضمون كردم، چيزهاي ديگري گفت كه چهل و هفت سال پيش خواستم آنها را فراموش كنم، ولي الآن وقت فراموشي نيست و مي‌خواهم آنچه را كه به ياد مي‌آورم بي‌پروا و بي‌ملاحظه و بي‌رودربايستي و بي‌اغماض بگويم. بله، آقاي ناصر وثوقي چهل و دو ساله به من سي ساله چيزي گفت به اين مضمون: «ما اصلاً مي‌خواهيم آل احمد را در اين شماره مجله حسابي صابون‌مالي كنيم!» و من گفتم: «‌من بررسي مي‌كنم، نقد مي‌كنم، صابون‌مالي نمي‌كنم.»

واقعاً يخ كردم وقتي از شخصيت علمي و ادبي و سياسي‌اي مثل دكتر ناصر وثوقي شنيدم كه مي‌خواهد در شمارة مخصوص جلال آل احمد، همه بيايند جلال آل احمد را صابون‌مالي كنند. وقتي كه نقد من در مجلّة «انديشه و هنر» درآمد، تعجّب كردم از اينكه غلط‌گير مطبعي مجلّه و سردبير و مدير مجلّه گذاشته‌اند كه مقالة من غلط چاپي زياد داشته باشد و رسواترين غلط چاپي اين باشد كه در حروفچيني و صفحه‌بندي صفحه‌ها به هم بريزد و كسي متوجّه نشود و در بخش «محتوي» در مقاله بخوانيم:

«… اگر نوشته‌هايش را بر حسب كتاب‌هايش به پنج دوره تقسيم شده بدانيم، در دورة دوّم با جواني ساده و با احساسات و پرهيجان آ‌شنا مي‌شويم…» و آن وقت ۱۰۶ سطر دربارة «دورة دوّم» از نويسندگي جلال آل احمد (در بررسي محتوايي «از رنجي كه مي‌بريم» منتشر شده در ۱۳۲۶) بيايد و آن وقت بخوانيم: «… در دورة اوّل با جواني روبه‌رو هستيم كه سخت شور و شوق نوشتن دارد…» و در اين بخش بررسي كتاب «ديد و بازديد عيد»، منتشر شده در سال ۱۳۲۴، مي‌آيد و در پي آن دورة سوّم و چهارم. من شخصاً بايد ديوانه مي‌بودم كه در بررسي خود چنين اشتباهي كرده باشم. سؤال‌هايي كه مي‌تواند در مورد چنين اشتباه چاپي‌اي پيش بيايد، اينهاست:‌آيا غلط‌گير مطبعي و سردبير و مدير مجلّة «انديشه و هنر» نسبت به مقالة من سخت بي‌توجّه بوده‌اند و به علّت اين بي‌توجّهي متوجّه چنين اشتباهي نشده‌اند؟ آيا اين اشتباه، با اطلاع يا بي‌اطلاع سردبير و مدير مجلّه، عمدي بوده است؟ آيا در اين مجلّه هميشه از اين جور اشتباه‌ها پيش مي‌آمده است!

آنچه امروز براي من مسلّم شده، اين است كه خود ناصر وثوقي، چنانكه در مقالة هجده صفحه‌اي‌اش، تحت عنوان «جهان‌بيني و پيامش» نشان داده است، سطحي‌نگري و ساده‌انديشي جلال آل احمد را در زمينة موضوعات اجتماعي و سياسي و تاريخي عميقاً به انتقاد گرفته است، يعني ناصر وثوقي در اين انتقاد، ديد و رأي خود را چنان درست و موشكاف مي‌دانسته كه مي‌توانسته آن را به نوعي «صابون مالي» به معناي تحليلي ريزبينانه و سختگيرانه تعبير كند. امّا از طرف ديگر ناصر وثوقي با جلال آ‌ل احمد رفيق بوده است و لابد مقالة مرا پيش از چاپ در مجلّه، در اختيار جلال آل احمد و چند تن از پيروان مؤمنش گذاشته است، از آن جمله محمود مشرف آزاد تهراني (م.آزاد)، سيروس طاهباز، و بهمن فرسي، كه هر سه‌شان در اين شماره از «انديشه و هنر» مقاله دارند. يا آنكه اين پيروان مؤمن، چنانكه در موردي ديگر عمل كرده‌اند و خود پيش من به اعتراف آمده‌اند و از اين اعتراف به جاي خود ياد خواهد شد، بدون اطلاع ناصر وثوقي به دستنويس مقالة من يا نمونة حروفچيني شدة آن دسترسي داشته‌اند.

اگر هيچ‌كدام از اين «آيا»هاي من پاية درستي نداشته باشد، مي‌توان پرسيد كه سيروس طاهباز، در دستگاه مجلّه چه مقامي داشته است كه به ابتكار خودش و با اطلاع جلال آل احمد، بلافاصله بعد از مقالة من با همان عنواني كه من بر مقاله بيست صفحه‌اي خود گذاشته‌ام، ستايش‌نامه‌اي در چهار صفحه، چاپ بكند كه گويي سخن من «نفرين نامه» بوده است و خواسته‌اند سحر اين نفرين را با «آفرين‌نامة» سيروس طاهباز باطل كنند! واي از اين روشنفكري ما، واي، واي! عنوان مقاله سيروس طاهباز كلمه به كلمه عيناً تكرار عنوان مقاله من بود.

در مقدمة اين بررسي نوشتم: «اگر همة نوشته‌هاي آل احمد را، از مقاله و تك‌نگاري گرفته تا داستان كوتاه و بلند با قصد ارزيابي بخوانيم‌، به اين نتيجه مي‌رسيم كه او هنوز سرگرم آزمايش است و راه شناخته و ثابتي نيافته است. آنچه در همة آزمايش‌هايش جلوة مشخّص و معلوم دارد «من» اوست، با ذهن مردي كه بيش از دانسته‌هايش سخن مي‌گويد و با آنچه مي‌گويد، چندان كه واقعيت ايجاب مي‌كند، آشنا نيست.»

و سيروس طاهباز كه مأموريت باطل‌السحر نويسي و پيشواستايي و قديس‌سازي برعهده گرفته است، يا برعهده‌اش گذاشته شده است، در مقدّمه دو ‌آيه از «رسالة پولوس رسول به كاتبان»، نوشتة جلال آل احمد، مي‌آورد، با اين اشارت تلويحي كه آل احمد «رسول كاتبان»، يعني «پيامبر نويسندگان» عصر خود است و در رسالة خود به آنها مي‌گويد: «كلام تو اي كاتب، همچون گل باشد كه چون شكفت، بويد و دل جويد و سپس كه پژمرد، صد دانه از آن بماند و بپراكند. نه همچون خار كه در پاي مردمان خلد و چون از بيخ بركني، هيچ نماند.»

و بعد از مدح و ستايش رسول نويسندگان عصر، با اشاره‌هايي موجز و تحريفي به چند نكته از نكته‌هاي من در بررسي داستان‌هاي كوتاه آل احمد، و دادن عنوان «جماعت آن طرف‌ها» به هر كس كه بخواهد به مراد و مرشد و پيشواي فكري جوانان سطحي‌نگر ساده‌انديشي مثل خود سيروس طاهباز بگويد بالاي چشمش ابروست، مي‌گويد: «شايد اين جز گزارش واقع ننوشتن را بايد عيب آل احمد شمرد. شايد نبايد حاشيه رفت. نبايد صريح گفت. نبايد خشن بود. نبايد رشتة داستان را بريد. نبايد ناهماهنگ نوشت. نبايد فعل را اوّل آورد. و، و او را در آغاز جمله نبايد نوشت. و بايدها و نبايدهاي ديگر «جماعت آن طرف‌ها». امّا من اينها را همه حُسن كار آل‌احمد مي‌دانم. قدرتش و كمالش و راه گشودنش و راه نمودنش و بي‌اعتنايي‌اش به هر چه بايد است و نبايد. و اينها را نه از سر اين مي‌نويسم كه ارادتي نموده باشم و در گذرگاه تاريك اين روزگار وانفسا [ه]، چشم انتظار چراغش باشم. نه، جلوه‌هاي بر دلم نشسته‌ي آن درخت تنومندي‌ست كه نه ريشه در خاك، ريشه در دل‌ها دارد. «برومند باد آن درخت كه…» [برومند باد آن همايون درخت/ كه در سايه او توان برد رخت… از شرفنامة نظامي گنجه‌اي].

امّا از اشارات دكتر ناصر وثوقي به خوبي مي‌شد فهميد كه سخت از نفوذ «جهان‌بيني و پيام»هاي جلال آل احمد در بسياري از جوانان بيمناك شده است و در پايان مقاله‌اش مي‌گويد: «با دلي آكنده از مهر و انديشه‌اي نگران روشنگري، در آن حاشيه‌ها كه دوستم (جلال آل احمد) قلم‌اندازي مي‌كند، قلم انداختم، و اميد كه مرا بر اين قلم‌اندازي‌ها ببخشايند. اينك درود و سپاس بر همة پاك‌انديشان و پرهيزكاران.»

اشارة ناصر وثوقي به «قلم‌اندازي در حاشيه» به حرفي است از جلال آل احمد كه در مصاحبه‌اي كه در همين شمارة مجلّه با او كرده‌اند، اصل كار خود را داستان‌نويسي دانسته است و كارهاي ديگرش را، يعني كارهاي اجتماعي‌اش را، «حاشيه» خوانده است: «من به كارهاي اجتماعي نظري ندارم… كار اجتماعي يك حاشيه است براي من، يك نوع قلم‌اندازه [قلم‌انداز است]، چون هميشه نمي‌شود قصه نوشت.»

و شگفتا كه «جلال آل احمد» در آن روزگار نه با قصه‌هايش، بلكه با قلم‌اندازهايش در حاشيه، محبوب و پيشواي فكري بسياري از جوانان شده بود، و معروف‌ترين اين «قلم‌انداز»ها همان «غرب‌زدگي» است كه ممنوع‌الانتشار شد و قاچاقي و با جلد سفيد چاپ مي‌شد و به اصطلاح آن زمان زيرميزي فروخته مي‌شد و ناصر وثوقي در بررسي «قلم‌انداز»هاي آل احمد، دربارة «جهان‌بيني و پيام» او در مورد همين «غرب زدگي» مي‌گويد: «اكنون… از بيماري تازه‌اي رنج مي‌بريم به نام غرب‌زدگي. گزاره‌اي است يا قطعنامه‌اي، و يا ارجوزه‌اي بزرگ و فرارونده كه هم جامعه‌شناسي دارد و هم اقتصاد، هم به تاريخ دست مي‌برد و هم از روان‌شناسي توشه مي‌گيرد… وصفي دقيق مي‌كند از نابساماني‌ها و در هم‌ريختگي‌هاي جامعه به علاوة يك تحليل تاريخي. چشم‌انداز تاريخي‌اش رنگي خصوصي دارد و به همين علّت مدرك و مستندي ارائه نمي‌كند. چاره‌جويي‌هاي ساده‌اي همراه مي‌آورد منهاي راهكار يا درمان قطعي و نهايي.»

«بازده لطمات دوهزارساله را يكجا گرد كرده، رنج راه را كه در اين راهپيمايي دراز بر چهرة كاروان نشسته در لحظه‌ي واحدي از تاريخ متمركز گردانده، رسوب شكست و انحطاط را كه به روزگاران پديد آ‌مده، تازه و ناگهاني پنداشته و آنگاه بر همه‌ي اينها با انگاره‌ها و مظاهر خيالي نام غربزدگي نهاده است.»

«برداشتش از زندگي توأم است با كشش‌ها و گرايش‌هاي دروني. رنگ تندي از زمينه‌هاي روحي نويسنده در همه جا به چشم مي‌نشيند. پرده‌ي كدورتي ناشي از رسيدن ماشين به روستا و نبودن فرستنده در حوزة علميه ميان او و ديگران حايل مي‌گردد و زود درمي‌يابي كه بازشناختن سره از ناسره چندان دشوار است كه گاه به مرز ناشدني مي‌رسد.»

«قومي كه ماده‌ي اوّل برنامه‌اش در زندگي بيكارگي، تسليم و فريب است، همچون مظلومي نمايانده شده كه از آنجا كه تاريخ به ياد دارد، بر او لطمه زده‌اند و ستم رانده‌اند تا به روز سياهش نشانده‌اند. ولي خودش، به رغم همه‌ي امكان‌ها و فرصت‌ها، بر اين خاك زرخيز و زير اين آفتاب جان‌پرور، هيچ گناه نداشته و ندارد! مگر غرب«!» مي‌گذارد كسي زندگي كند!… [املاي عجيب بعضي كلمه‌ها و با حروف سياه برجسته كردن دو پاراگراف بالا از خود ناصر وثوقي است].

«نگاهي هم به تعريف غربزدگي: اگر تعريف را بپذيريم مي‌بايد تازه‌ها و نوها را به دور ريخت و آنچه كهنه و قديمي است بر مبناي سنّت نگاه داشت. ارتباط فكري و فرهنگي را با ديگران بريد تا در روش انديشه نيز عاملي تازه پديد نگردد. راه و روش نوين توليد را در كنار گذارد و علم و تكنيك را كه مبتني بر پيشينه و سنّت نيست، طرد كرد. ديواري به دور خود كشيد و… مي‌بينيد به كجا مي‌رويم؟» [مقالة «جهان‌بيني و پيامش»، انديشه و هنر، شمارة ويژة جلال آل احمد، صفحه‌هاي ۴۴۱و ۴۴۲و ۴۴۳].

آن روزها كساني كه شيفتة اين جهان‌بيني و پيام سطحي‌نگرانه و ساده‌انديشانه و ساده‌لوح فريبانه بودند، چنان اكثريتي داشتند و چنان حقّ را به جانب خود مي‌دانستند كه صداي اندك شمار كساني مثل ناصر وثوقي را كه مي‌گفتند: «مي‌بينيد به كجا مي‌رويم؟»، نمي‌گذاشتند شنيده شود يا با دشنام‌پراكني آن را خاموش مي‌كردند.

بعد از سال ۱۳۵۷ كه بعضي از خاموش‌ماندگان رفته‌رفته به خود جرأت دادند و از بي‌مايگي يا سطحي‌نگري و ساده‌انديشي نويسندة «غربزدگي» سخن گفتند، اگر از آنها مي‌پرسيديد: «چرا در همان دوره كه كتاب غربزدگي تبديل به كيمياي سعادت عصر جديد شده بود، اينها را نگفتيد و ننوشتيد؟»، در جواب مي‌گفتند: «آخر در آن دوره او مخالف سرسخت حكومت شناخته شده بود و مصلحت نبود كه ما چيزي در انتقاد از او بگوييم!»

در همين شماره از مجلّة «انديشه و هنر» كه مقالة بيست‌صفحه‌اي من دربارة داستان‌هاي كوتاه آل احمد چاپ شده است، مقاله‌اي سه‌صفحه‌اي از يكي ديگر از مريدان و منوّرالفكرشدگان جهان‌بيني جلال آل احمد چاپ شده است، به بهانة نقد و بررسي و با عنوان «چند سخن آزاد دربارة مرد گرفتار» و «مرد گرفتار» داستان بلندي است از «محمود كيانوش» كه آن را سازمان كتاب‌هاي جيبي در فروردين ماه ۱۳۴۳ منتشر كرده است و در نقد و بررسي ‌آن كه نه، بلكه در اسير كردن آن و به سياهچال بردنش و شكنجه و مثله كردنش و سوزاندنش و خاكسترش را با وقاحت به رود حسادت ريختنش، حدّاقل سه تن از ارشادشدگان جلال آل احمد اداي وظيفه كرده‌اند و فريضة روشنفكرانه به جا آورده‌اند و عجيب نيست اگر اين هر سه در «انديشه و هنر» شمارة ويژة آل‌احمد حضور داشته باشند و اين سه نفر كه گفتار بعدي مرا با حضور خود خواندني خواهند كرد، اينهايند: محمود مشرف ‌آزاد تهراني (م.آزاد)، سيروس طاهباز، بهمن فرسي و عنوان گفتار «گرفتاري مرد گرفتار» خواهد بود.

مريد پاچه گير

آهاي، محمود كيانوش، تو در سال ۱۳۴۳، يعني در دوره‌اي كه «سيد جلال الدّين سادات آل احمد» پاندول شخصيت فكري‌اش بين دانشگاه و مسجد در نوسان است، و روشنفكران «اين برود، هركه خواهد گو بيا»يي زير علم او سينه مي‌زنند و او را بزرگترين فيلسوف اجتماعي و ضدّ حكومتي و ضدّ غربي ايران و جهان مي‌دانند، با كمال گستاخي و بي پروايي از داستان‌هاي كوتاهش ايراد مي‌گيري؟ درست است كه او داستان هم مي‌نويسد، ولي اگر مي‌خواست داستان‌نويسي را هنر خود بكند و صادقانه و صميمانه پايبند و دلبستۀ اين هنر بماند، كي ديگر وقت مي‌داشت كه بر مصطبه بنشيند و جوانان شيفتۀ مشتاقي را ارشاد كند كه مثل سيروس طاهباز «قدرتش و كمالش و راه گشودنش و راه نمودنش» را مي‌ستايند؟

آهاي، محمود كيانوش، تو چطور جرأت مي‌كني كه در سال ۱۳۴۳، بعد از خواندن دوبارۀ داستان‌هاي كوتاه جلال آل احمد به قصد بررسي انتقادي، بگويي «در داستان‌هاي كوتاه آل احمد با شخصي رو به رو هستيم منفعل از بد بختي مردم، امّا دور از مردم؛ عاصي از خرافات و موهومات مذهبي، امّا سخت گرفتار آن‌ها؛ خشمگين از ناروايي‌ها، امّا گريزان از طي يك مسير ثابت در بروز خشم؛ متظاهر به جدّيت، امّا خونسرد و متفنّن!»

آهاي، محمود كيانوش، تو چطور جرأت مي‌كني كه در سال ۱۳۴۳، كه در احوال جامعه و اوضاع حاكميت نشانه‌هايي از ايران اواخر عهد ساساني دارد پيدا مي‌شود و روشنفكر معصوم پُر ادّعاي سطحي نگر ساده انديش، براي نجات مردم، دست دعا به سوي بادهاي بيابان آتش و شن دراز كرده است و چشم به راه معجزه نشسته است، با تحليل داستان‌هاي او، از آن جمله داستان «لامس سبا»، حكم صادر كني كه «به طور كلّي «آدمها»ي او از حيث مذهب داراي شخصيت دوگانه‌اند. يكي شخصيتي كه از همۀ انعكاس‌ها و تأثيرات مذهبي در روح خود نشانه‌اي دارد، و سخن‌ها، تكيه كلام‌ها، اصطلاحات، تمثيل‌ها و دعاها و نفرين‌هايش لحن و صورت خرافه مي‌گيرد، و آشكار است كه بيشتر عمر خود را در ميان مؤمن‌هاي پير و دو آتشه و جوان‌هاي از ترس، مؤمن گذرانده است. ديگري شخصيتي كه مي‌خواهد در مقابل همۀ قيود مذهبي و خرافي عصيان كند و به دانش و مفهوم واقعي حيات بگرايد. امّا چون اين دو چهره را يكجا در او مي‌بينيم، ناچار او را آدميزاده‌اي دو دل و سرگردان مي‌دانيم كه نمي‌خواهد شناخته شود.»

راستش در همين لحظه به خودم مي‌گويم اگر منتقدي برداشته بود مثلاً كتاب «مرد گرفتار» مرا جلوش گذاشته بود و از جمله به جمله و صحنه به صحنه‌اش ايرادهاي فنّي و كلامي گرفته بود و مثل من براي هر ايرادي يك يا چند تا نمونه آورده بود، مسلّماً من از خواندن آن خيلي ناراحت مي‌شدم. البتّه بيشتر به دليل ضعف‌هاي خودم در نويسندگي ناراحت مي‌شدم، نه اينكه آرزو بكنم كه‌ اي كاش اين جوانك گستاخ پيش از نوشتن اين نقد زير ماشين مي‌رفت يا توي تاريكي شب پايش روي پوست موز ليز مي‌خورد، با كلّه مي‌افتاد زمين و شقيقه‌اش كوبيده مي‌شد به جدول بتوني جوي خيابان و جا در جا مي‌مرد.

لازم نبود جلال آل احمد چنين آرزويي بكند. بعد از تشكيل جلسۀ مرشد و مريدها و انديشيدن تدبيرهاي كاري و اتّخاذ تصميم‌هاي لازم، در مقابله با گستاخي‌ها آن جوانك مفسد في النّقد و مهدور الدّم مطلق، برنامه‌اي تنظيم كردند و خيلي سريع به اجرا‌ گذاشتند كه صد برابر بدتر از زير ماشين رفتن او يا افتادن و شقيقه‌اش به جدول بتوني خوردن و جا در جا مردنش بود، چون اين برنامه خيلي جدّي‌تر از مبارزۀ مرشد و مريدانش با حكومت، عليه آن جوانك گستاخ كه من باشم، پيگير ادامه پيدا كرد، چنانكه در همان شمارۀ «انديشه و هنر» ويژۀ جلال آل احمد، در كنار آن ستايشنامۀ «همه عزّي و جلالي، همه علمي و يقيني»، چكيده از قلم سيروس طاهباز با شيوۀ مرضيه‌اي كه شرحش رفت، در بخش «نقد و بررسي» مجلّه هم لعنت نامه‌اي چاپ شد از يك مريد پاچه گير كه در لغز گويي و سَقَط پراني، با نثري سنگلاخي و كلامي حنظلي، نظيرش در ميان قدّاره بندان روزگار كمتر پيدا شده است.

عنوان اين لعنت نامۀ به اصطلاح «نقد و بررسي» اين است: «چند سخن آزاد دربارۀ مرد گرفتار»، و امضاء پاي نفرين نامه «بهمن فرسي». نمي‌دانم نويسندۀ نقد كلمۀ «آزاد» را در مقام «صفت» سخن‌هاي خود به چه معني به كار برده است، امّا اين را مي‌دانم كه او اوّل در فكر معني «آزاد» نبوده است، بلكه چون «مدرنيسم» كارش بيش از فكر و معني، در تركيب كلام است، خواسته است با صفت «آزاد» در برابر صفت «گرفتار» صنعت «تضادّ» به كار ببرد. وقتي كه مقدّمۀ يك صفحه‌اي اين نقد سه صفحه‌اي را نقل كردم، اگر همۀ معني‌هايي را كه براي «آزاد» مي‌دانيد، يكي يكي در كنار «سُخن» بگذاريد، خواهيد ديد كه تنها معنايي كه به تركيب و لحن كلام او مي‌خورد، بي بند و باري زبان است، نه آزادي سخن. در دوره‌اي كه مرشدان منوّرالفكري مثل سيد جلال الدّين سادات آل احمد در خانقاه ادبيات مريد پروري و خرقه بخشي مي‌كردند، به نظر مي‌آمد… نه، خير! به نظر نمي‌آمد، بلكه… بسيار كم بودند كساني كه در مسخره بازار زمانه چهرۀ حقيقي اين فرقه از اهل قلم را در پشت صورتك سقراطي آنها ببينند و دلشان به حال جوان‌هاي ساده دل بي‌تجربه‌اي كه زير لواي اينها سنگ حقّ به سينه مي‌زدند، بسوزد و با زباني ساده و منطقي روشن و تحليلي علمي و تاريخي و به دور از احساسات زمانه پسند به آنها هشدار بدهند كه اينها مقصود و مقصدشان ادبيات نيست، تشنۀ شهرتند، نه سالك سير در وادي ادبيات كه زاد راه آن شوق شناخت است و مقصد آن پرداختن نقشي از زيبايي حقيقت است كه هنرمند هر لحظه در پرتو تجلّيات آن خود را باز مي‌آفريند.

براي اينكه نشان بدهم كه رابطۀ مرادي و مريدي در ادبيات، كه در سال‌هاي آن دورۀ انحطاطي و هردمبيلي و بلبشويي و هشلهفي رواج پيدا كرده بود، تا حدّ زيادي توانست، همّت اصيل در ادبيات را به رتق و فتق امور حيطۀ پدرخواندگي مافيايي تبديل كند، چنانكه آدم را به ياد حسن صبّاح و پيروانش و ابو سعيد ابوالخير و كرامات مرتكبه‌اش بيندازد، پيش از نقل مقدّمۀ نقد بهمن فرسي بر «مرد گرفتار»، بندهايي از نقد جلال آل احمد بر نمايش‌نامه‌هايي از خود بهمن فرسي نقل مي‌كنم.

در «كارنامۀ سه سالۀ» آل احمد، زير عنوان «در نويسنده بودن يا قناري شدن؟» يك مقالۀ كوتاه هشت قطعه‌اي آمده است كه اينطور شروع مي‌شود: «از [نمايشنامۀ] «گلدان» تا [نمايشنامۀ] «بهار و عروسك» فاصله‌اي نيست. انگار نه انگار كه بر نويسندۀ اين دو بازي – از آن تا به اين – چهار سال و اندي عمر گذشته است. و راستي «فرسي» در اين مدّت چه مي‌كرده؟ كه بازهم همان «انگري يانگ من» بازي‌ها(۱) – همان تعقيدها – و مجموعاً نوعي «آوانگارديسم» زوركي! اينطور كه پيداست فرسي گرفتار فرم شده است. يعني به ظاهر دل خوش كرده و به جاي اينكه بنشيند و به حرف‌هايش نظمي بدهد – دارد در و ديوار را زينت مي‌دهد… اگر با «گلدان» شادي كرديم كه در مزبلۀ «رنگين نامه»‌ها نيز چيز دندانگيري براي هر سگ ولگرد – كه (۲۸) تو باشي، يعني من – مي‌توان جست؛ حالا با «بهار و عروسك» آهسته در گوش حضرت فرسي بگويم كه فلاني! داري پرت مي‌شوي. مواظب باش كه جاده بد جوري ليز است!… «بهار و عروسك» انباني است و فرسي آن را از يك باد انباشته. باد يك باور. حتّي معشوقه دمب روباه است و از چنين تك‌گويي‌هاي خصوصي چگونه مي‌توان نمايش ساخت؟ و تازه مي‌داني آن مثل اعلا (حضرت آزبورن جلّ جلاله!) حالا چه مي‌كند؟ در «كوت دازور» [Côtes d’Azure] دارد عيش و عشرت مي‌كند. (او در ادامه جمله‌اي مي‌گويد كه نقل آن در اين شرايط ناشدني است)…»

و آل احمد در خاتمۀ سخن در هشدار دادن به مريد و بر حذر داشتن او از افتادن در دامي كه براي او گذاشته‌‌اند، با اشاره به بي‌نيشي مار اين نمايش، مرشدانه مي‌گويد: «اين‌جوري كه شد، آدم را مي‌كنند زينت المجالس «انجمن فيلارمونيك»! مي‌گويي نه؟ بيا همين نمايش را بردار و ببر بيرون دروازۀ غار (دو نفر و نصفي كه بيشتر نبوديد) و ببين چند نفر را مجّاني به دور خودت جمع خواهي كرد؟ آن وقت شايد از معركه‌گيرها خجالت بكشي.»

با احساس شرمندگي در اينجا اين نكتۀ بديهي را عرض كنم كه ساده‌ترين و مختصر و مفيد‌ترين تعريفي كه براي نقد ادبي كرده‌‌اند، اينهاست: «بررسي و ارزشيابي ادبيات»؛ «عمل تحليل و ارزشيابي يا داوري دربارۀ چگونگي يك اثر ادبي»؛ «بررسي، ارزشيابي، و تفسير يك اثر ادبي»؛ «نقد ادبي در واقع كوششي است در تشريح و توضيح يك اثر ادبي، و منتقد ادبي كسي است كه يك اثر ادبي را از لحاظ معني، تركيب، سبك، زيبايي‌شناسي و ارزش فرهنگي توضيح مي‌دهد يا تفسير مي‌كند»، و بديهي است كه خوانندۀ نقد ادبي معمولاً يكي از اين سه گروه است: خوانندگان آثار ادبي؛ نويسندگان آثار ادبي؛ و دانشجويان و پژوهندگان آثار ادبي.

حالا من از خودم، و غير مستقيم از شما، مي‌پرسم كه آيا شيوه‌اي كه جلال آل احمد در نمونۀ بالا از حيث بررسي و تحليل و ارزيابي مضموني و بياني يك اثر ادبي (در مورد يك نمايشنامه) به كار برده است، مي‌تواند، آنطور كه عقل و منطق بپذيرد، براي خواننده و نويسنده و دانشجو سودمند باشد؟ امّا اگر در سودمندي آن ترديد داشته باشيم، به نظر من، از حيث تأثير زيانمند اين شيوۀ نقد «مرشدانه» در رواج گرفتن تقليدهاي «مريدانه» ترديدي نمي‌توان داشت. مريد جلال آل احمد از او شيوه و اصول سنجيده و منطقي و علمي نقد ادبي را ياد نمي‌گيرد.

او مرشد خود را مثل يك پير خانقاهي مي‌بيند كه در صدر نشسته است و مريدان يك يك مي‌آيند و در جلوي او زانو مي‌زنند و دستش را مي‌بوسند و پس پس مي‌روند و در نيم‌دايره‌اي بر گرد او بر فرش مي‌نشينند و او دربارۀ هر موضوع و معنايي نكته‌هاي نغز و كلمات قصار صادر مي‌كند: «روزي شيخ عبدالله باكو [از سران صوفيۀ عهد ابو سعيد ابوالخير] به نزديك شيخ [ابو سعيد ابوالخير] آمد. شيخ در چهار بالش نشسته بود [چهار متكا بوده كه سلاطين و امرا وقت نشستن بر اطراف خود مي‌گذاشتند: دو پشت سر و يكي بر طرف راست و يكي بر طرف چپ: لغت‌نامۀ دهخدا] و تكيه كرده. از آن انكاري به دل او [عبدالله باكو] در آمد. شيخ گفت: «به چهار بالش منگر، به خلق و خوي نگر!» چون شيخ اين دقيقه بنمود بدين لفظ موجز، شيخ عبدالله را آن انكار برخاست و توبه كرد كه ديگر بر شيخ هيچ اعتراض نكند!»

و آنچه از نقدواره‌هاي جلال آل احمد، افسون‌وار، دل و عقل مريدان را مسخّر مي‌كرد، «دقيقه نمودن»‌هاي او به «لفظ موجز» و «طنز مرشدانه» و «از هر شاخه‌اي سر شاخي تيز در آوردن» بود. دقيقه‌هاي او به لفظ موجز هنوز هم اينجا و آنجا در موردهاي مناسب به زبان يا قلم مريدان نقل مي‌شود. از آن جمله اينها در اشاره به چند نويسندۀ مريد و نامريد:

غلامحسين ساعدي (چوب به دست‌هاي ورزيل): «اينجا ديگر ساعدي يك ايراني براي دنيا حرف‌زننده است. بر سكوي پرش مسائل محلي به دنيا جستن يعني اين. من اگر خرقه بخشيدن در عالم قلم رسم بود و اگر لياقت و حق چنين بخششي را مي‌يافتم، خرقه‌ام را به دوش غلامحسين ساعدي مي‌افكندم.»

فريده فرجام (خانۀ بي بزرگتر): «صورت مسأله آزادي زن كه موضوع نمايشنامه است نوعي آزادي […] است… اسم نمايشنامه هم حكايت دارد كه زني است و در آرزوي بزرگتري است براي خانه‌اش يا خانۀ مادري‌اش و آن وقت قيام؟ ناچار قضيه […] مي‌شود. در آخر نمايش صحبت از خراب كردن محلّه است و سر و صداي تخريب پشت صحنه است وگرچه فريده خانم مي‌گويد: «محلّۀ تازه، آدم را نو نمي‌كند»، امّا پيداست كه به «نو سازي» مملكت هم گول خورده! و گول بزرگتر را از «فرويد» بازي خورده و اين كاري است كه مدّتي است باب روز است. آمده‌اند تمام حريم‌ها و حرمت‌هاي يك سنّت محلّي را متمركز كرده‌اند دور […] و همۀ ارزش‌هاي محلّي را بي ارزش كنند…»

اكبر رادي (روزنۀ آبي، به كارگرداني مرحوم شاهين سركيسيان): بعد اينكه نمي‌دانم چرا رادي رفته زير بال ارامنه؟ كه اگر زبان مي‌دانستند دست كم به ارمني خودشان كاري مي‌كردند.

يا شعري مي‌گفتند. زير بال فارسي مدانان رفتن را از طرف يك نويسندۀ فارسي زبان چنان تحمّل ناپذير ديدم كه به ياد آن شعر افتادم كه «هما و سايۀ بوم» والخ… به هر صورت نمايش زنجير گسسته را مي‌مانست. سخت نقل و نقّالي. و به زباني شلخته… سياه مشقي بود كه بهتر بود مي‌دادند دست شاگردهاي كلاس اوّل مدرسۀ تئاتر براي تمرين… رادي را با «افول» جدّي گرفتيم و چه بهتر بود كه اين كار را نمي‌داد. همان شب بهش گفتم. يا بهتر بود همان روزها كه نوشتش، درش مي‌آورد و نمي‌گذارد بتُرشَد. و در اوّل بازي يك چنين بازي‌اي بيخ ريشش بماند…»

فريدون هويدا (قرنطينه): قرنطينۀ فريدون هويدا هم در آمد. در ترجمۀ مصطفي فرزانه. امّا بدجوري و بد وقتي. يعني كه به خرج «فرانكلين». و در زماني كه حضرت اخوي صدر اعظم است و خود او به وردستي وزارت خارجه آمده. يعني كه از كرسي حكومت به آب ادبيات جستن؟ لابد. مي‌گوييد ايراد نيش غولي است؟ مي‌گويم آخر گله كرده بود كه چرا كارش را نديده‌ايم!؟ بفرماييد. ديديم و چشم‌مان هم روشن… من او را به عنوان نويسنده‌اي كه «گاليمار» پاريس كارش را در متن فرانسه چاپ مي‌كند روي سرم مي‌گذارم – و به عنوان صاحب اصلي ترجمه‌اي كه در فلان زمان معين و با فلان بودجۀ كمپاني آمريكايي به فارسي در آمده سر زنش مي‌كنم – و به عنوان عامل حكومت فعلي سخت پيش رويش ايستاده‌ام. به زد و خورد. اينها را مي‌گويم تا حساب‌ها روشن باشد…»

علي نصيريان (استعمال دخانيات ممنوع): «ملّي بازي» نصيريان ديگر ريشش درآمده. باز صد رحمت به «بلبل سرگشته». حالا ديگر خورۀ «مدرن بازي» به جان اين يكي هم افتاده. آخر دستگاه به آن عظمت (با تالارش عين دكان عتيقه فروشي) هنرهاي زيبا بايد كاري هم بكند. و چه جور؟ – به اسم «پوليتيك» – «دپوليتيزه» كردن. (مي بخشيد!) و راهش؟ – به قول شيخ اجلّ عين داستان آن منجّم كه «تو به اوج فلك چه داني چيست؟» و الخ…و اين «اوج فلك» مبارزه با جنگ و با بمب اتم. و به چه وسيله/ با پيش پرده خواني و دلقكي روي «تم» (!) سيگار و چپق و قليان… و چه خودكشاني مي‌كرد خود نصيريان و عرق‌ريزان و هن‌هن‌كنان عين يك معركه‌گير. كه مثلاً حركت داشته باشد بازي‌ها و احساس نشود خستگي‌ها و سرگرم بشوند حضرات!…»

اين نمونه‌ها براي آنكه ببينيم نقد ادبي و هنري براي جلال آل احمد چه معني و اصولي داشت، چه وظيفه و شيوه‌اي داشت، كافي است. به هر حال او كه ظاهراً زبان فرانسوي مي‌دانست و از اين زبان چيزهايي به فارسي ترجمه مي‌كرد، لابد نمونه‌هايي از نقد ادبي و بررسي كتاب فرانسوي را هم خوانده بود، چون همان‌طور كه به نظر او «فرانسوي» بودن «مؤسّسۀ انتشارات گاليمار» (Gallimard)، كه رمان «قرنطينه» (Les Quarantines)، نوشتۀ فريدون هويدا را منتشر كرده بود، كافي بود كه او، سيد جلال الدين سادات آل احمد، فريدون هويدا را روي سرش بگذارد، شايد مي‌شد از او انتظار داشت كه نگاهي هم به شيوه‌هاي مختلف نقد ادبي و هنري در فرانسه انداخته باشد.

حالا بعد از اين نمونه‌ها، قسمتي از نقد و بررسي ادبي بهمن فرسي، مريد كمربسته و قلم خنجر كردۀ جلال آل احمد را مي‌آورم، دربارۀ داستان «مرد گرفتار» محمود كيانوش، (ناشر، سازمان كتاب‌هاي جيبي، وابسته به مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين) از همان «انديشه و هنر» شمارۀ ويژۀ جلال آل احمد، تا ملاحظه شود كه اين مريد در خرسند كردن خاطر مراد در كشتار قلمي مرتكبان اسائۀ ادب نسبت به معجزات و كرامات مراد در حيطۀ داستان‌نويسي، در تقليد از مراد در فنّ دهن دوزي و قلمي شكني تا چه حدّ اين آش «شله» «قلم» «كار» را شور مي‌كند: «از مقدّمه در مي‌گذرم. سزايي كه بيدار- خوابانِ قوم را تفاوتي نمي‌كند، يا ناسزايي كه يك لحظه – فقط يك لحظه – تند خويي و دشمني مي‌آفريند، در گذشتني است.

صحبت از «مرد گرفتار» است كه «سرد و كبود» شد و به خاك پيوست و صحبت از قلمزني گرفتار كه همچنان گرم است و زبانه مي‌كشد و زخم مي‌خورد. نوشش باد!

و از سه جهت ديگر: اوّلاً «سازمان جيبي» بسيار بجا كرد كه «مرد گرفتار» را چاپ زد. زيرا آن سازمان يك سازمان كيسه است و كيسه بايد پر باشد و پرتر شود ولي «مرد گرفتار» چنين حاصلي نخواهد داشت و ‌اي بسا اين نكته نيز دانسته باشند.

ثانياً فاصلۀ «من» تا «مرد گرفتار» بسيار كوتاه‌تر از فاصلۀ من تا «آينه» و «زيبا» و «سرشك» است و بر و بچّه‌ها بهتر است در اين قضيه غور كنند و از تند جستن و قاطي كردن قضايا بپرهيزند.

ثالثاً چه بايد كرد اگر نوخامه‌يي بي كيسه طوق بندگي سالخوردگان گوهر باختۀ كيسه انباشته به گردن نهاده است. صحبت مي‌تواند و بايد صحبت كار باشد، نه آدم وگرنه از بسياري از اين آدميان دير زماني است چشم خويشتن‌داري و راهپرستي و مردمي بر گرفته‌اند.»

تا اينجا بهمن فرسي در «چند سخن آزاد» سه صفحه‌اي خود دربارۀ «مرد گرفتار»، با اينكه در مقدّمه گفته است كه «از مقدّمه در مي‌گذرم»، هنوز وارد متن «سخن آزاد» خود كه لابد «نقد و بررسي» داستان «مرد گرفتار» است، نشده است. در بخش دوّم كه لابد نقد و بررسي آغاز مي‌شود، مي‌گويد: «مرد گرفتار» بافتۀ ويژه‌اي نيست. سرگذشتي يا پندارنامۀ سرگذشتي يا سرگذشت پنداري است. مي‌توان گفت مقامه‌اي است. ولي به تن و جان خويش – اين چنان كه هست – نه پندارنامه، نه مقامه و نه سرگذشت است. معجوني است بدون صورتي شسته و بدون باطني پرداخته و بيخته. هرچند فرياد تلاش و كوشش براي آنكه چنين از كار در آيد در سراسر آن طنين افكن است. در مقامه گردش و پيچش و اوج و انبوهي پندارها و وصف‌ها به حادثه و داستان ميدان خود نمايي نمي‌دهد و شايد خواننده سرانجام با خود بگويد «در اين داستاني نيز بود». و در «مرد گرفتار» از جهتي و بلكه از بسيار جهات كوششي در كار است. به گمان من بسنده و برازنده بود اگر در «مرد گرفتار» داستان در آنچنان ژرفايي مي‌گذشت كه خواننده پس از بستن كتاب، در پي صورت و كسوت چند نام كه در آن شنيده بود، در ضمير خويش مي‌كاويد. امّا «مرد گرفتار»، با همۀ بعد بيان و طنطنۀ كلام گويا خواسته است بيشتر داستان باشد و چنين مي‌گيريم.»

تا اينجا يك صفحۀ كامل از سه صفحه «سخن آزاد» براي حرف‌هاي گذشته است كه حتّي مقدّمه هم نيست، فقط حرف است، حرفهايي كه در يك جمله خلاصه مي‌شود: «اي خواننده، مرد گرفتار ارزش چاپ شدن نداشت، بنابراين ارزش خواندن هم ندارد!» و دو صفحۀ ديگر «سخن آزاد» بهمن فرسي (مريد و مقلّد جلال آل احمد) آوردن كلمه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌هايي بيرون كشيده از متن «مرد گرفتار» است، پراكنده، بي ارتباط، براي دهن كجي‌هاي قدّاره بندانه، با گذاشتن عبارت‌هايي مثل پراندن تف‌هايي در هواي وقاحت و بي شرمي، به عنوان اشاراتي تداعي شده در ذهني گرفتارِ حقد و حسادت شخصي و سنگ تمام گذاشتن در ترازوي خوش‌خدمتي به مراد شهرت پرست شهرت آفرين شهرت بخش مريد خواه مريد جوي مريد پرور، اشاراتي با ادا و اطوار كلامي و هوچيگري خبيثانه به نيت خنداندن خواننده‌هايي از قماش خود نويسندۀ «سخن آزاد بي بند و بار»!

در اينجا لازم مي‌دانم كه چند كلمه‌اي دربارۀ داستان تمثيلي (Allegorical) «مرد گرفتار» بگويم كه در زمان انتشار اين سخن آزاد از «بهمن فرسي» در «انديشه و هنر» و سخني آزادتر از «محمود مشرف آزاد تهراني»، مريد پيچكي ديگري از مريدان آل احمد، در مجلّۀ «آرش» به سر دبيري سيروس طاهباز، مريد پيچكي ديگري از مريدان آل احمد، به دلايلي كه بعداً به جاي خود به تفصيل گفته خواهد آمد، در انبار «سازمان كتاب‌هاي جيبي» مانده بود و در واقع به طريق معمول كتاب‌هاي جيبي پخش نشده بود و در واقع خيلي بعد از اين سخن‌هاي آزاد آن را مدير انتشارات اشرفي با پيشنهاد «پرويز اسدي زاده» از سازمان كتاب‌هاي جيبي يكجا خريد و پخش كرد و هزار نسخۀ آن در مدّتي كوتاه به فروش رفت.

ناشر «مرد گرفتار» در پشت جلد كتاب در چند جمله نويسنده و اثر او را در سال ۱۳۴۳ چنين معرّفي مي‌كند: «محمود كيانوش در شهريور ۱۳۱۳ در مشهد به دنيا آمد. از دانشكدۀ ادبيات تهران در رشتۀ زبان انگليسي درجۀ ليسانس گرفت. چند سالي در فرهنگ بود و اكنون در وزارت اقتصاد خدمت مي‌كند. از دوازده سالگي سرودن شعر و از پانزده سالگي نوشتن داستان را آغاز كرد. از اشعار او «شبستان» [يك شعر بلند] و «ساده و غمناك» [مجموعۀ شعر] منتشر شده است. گزيدۀ داستان‌هاي كوتاه او با عنوان «در آنجا هيچ‌كس نبود» آمادۀ چاپ است. بيش از ۱۰ كتاب نيز به فارسي ترجمه كرده است كه «در كرانۀ شب» از مري الن چيس، «بچه‌هاي عمو تام» نوشتۀ ريچارد رايت و «سير روز در شب» از يوجين اونيل از جملۀ آنهاست.

«مرد گرفتار نخستين داستان دراز اوست. اين اثر سمبوليك و عميق، با نثري روان و سنگين كه در سراسر آن بيش از چند كلمۀ عربي ديده نمي‌شود، بي‌دخالت واژه‌هاي مهجور فارسي، پنداري از سرنوشت انسان را بر پردۀ داستاني دلنشين تصوير مي‌كند.»

و من بر اين سه سطر، چند سطري اضافه مي‌كنم. «پنداري از سرنوشت انسان» در اشاره به داستان مرد گرفتار تعبير درستي است، امّا تعريف دقيق و جامعي نيست. شما فرض كنيد كه در اواخر قرن بيستم، با آگاهي از فرضيۀ علمي تكامل در ظهور نوع انسان در جايي از جنگل‌هاي شرق آفريقا، مي‌خواهيد يك داستان سمبوليك يا تمثيلي بنويسيد كه در ساختمان خود، تركيبي باشد از خلق انسان چنانكه در عهد عتيق «كتاب مقدّس»، در «سفر پيدايش» آمده است، و پديد آمدن تكاملي انسان در جنگل چنانكه از «داروينيسم» برداشت مي‌شود، و بخواهيد آن گروه از انسان‌هايي را كه از شجرۀ ممنوعۀ دانش خوردند و از ماندن در ميان جانوران در بهشت جنگل بيزار شدند و زندگي بدوي قبيله‌اي را ترك كردند و به دشت‌ها و سواحل درياها كوچيدند، در قالب يك مرد و زن حرف بزنيد. با اين مقصود مي‌آييد يك قبيلۀ بدوي مي‌سازيد، مثل خيلي از قبيله‌هاي پنج قارۀ دنيا كه نَه تا سي، چهل هزار سال پيش، بلكه تا همين سيصد، چهارصد سال پيش در بهشت جنگل‌ها زندگي مي‌كردند.

در چنين داستاني تمثيلي در برابر «خدا»، «شيطان»، «آدم»، و «حوا»، من «فرمانروا» يا رئيس قبيله را گذاشته‌ام، و «دستور» يا وزيرش را و «مرد گرفتار» را و يك «زن» را كه شيفتۀ اوست و به حكم فرمانروا با او از بهشت جنگل تبعيد مي‌شود. جنگل و زندگي بدوي قبيله‌اي در جنگل را كه سينماي‌ هاليوود خلق نكرده و به اسم خود به ثبت نداده است، كه من نشسته باشم داستان تمثيلي خود را از روي داستان‌هاي «وسترن» آن ساخته باشم تا بهمن فرسي بتواند بگويد: «…قافله به راه مي‌افتد. ديگر بيابان است و عطش و گرسنگي و غبار و ريگ روان و (مرا بكشيد) فيلم Legend of the Lost [افسانۀ گمشدگان] بي شركت «جان وين» آغاز مي‌شود و حالا ببين چه نمايشي است از وسترنيسم در كسوت پريميتيسم [؟] آغشته به اميد سوسياليستي و اندوه اگزيستانسياليستي.»

شايد تصوّري نادرست نباشد اگر بگويم كه غير از بهمن فرسي، سيروس طاهباز و محمود مشرف آزاد تهراني، هركس ديگري كه داستان «مرد گرفتار» را خوانده باشد، تلاش نكرده است كه آن را نمايشي از «وسترنيسم در كسوت پريميتيسم آغشته به اميد سوسياليستي و اندوه اگزيستانسياليستي» ببيند، مخصوصاً سيروس طاهباز كه ۴۹ سال پيش، وقتي كه در خانۀ خودم فصلي از آن را به عنوان ترجمۀ داستاني از يك نويسندۀ آمريكايي براي او (و چند نفر حاضر ديگر) خواندم، با قاطعيت همه داني گفت: «نه! اين داستان بايد از هرمان هسه باشد!» و ۱۳ سال پيش، وقتي كه در روزنامۀ «نشاط» كتاب انگليسي «Modern Persian Poetry» (شعر جديد فارسي) مرا معرّفي كرد، در جايي از اين معّرفي كه اشاره‌اي به «مرد گرفتار» داشت، نوشت: «نخستين مجموعۀ داستان كوتاه او «در آنجا هيچ‌كس نبود» بود و بعد داستان بلند «مرد گرفتار» (كه در گرفتاريش راقم اين سطور هم شريك بود)، يعني سيروس طاهباز در «گرفتاري مرد گرفتار» يك تن از جمعي بوده است كه نشسته‌اند و عِرض خود برده‌اند تا زحمت من بدارند! بديهي است كه سيروس طاهباز، كه در موقع نوشتن معرّفي كتاب «شعر جديد فارسي» ۵۹ ساله بود، با سيروس طاهباز ۲۳ سالۀ پيچكي از كيانوش بريدۀ به جلال آل احمد چسبيده تفاوتي پيدا كرده بود و آن اشارۀ يك جمله‌اي در پرانتز را هم اختصاصاً براي اطلاع من نوشته بود، و اشاره‌اي بود به رسم پوزشي ۳۶ سال به تأخير افتاده. مگر اينكه خواننده‌هاي آن مقاله در روزنامۀ «نشاط» خيال كنند كه طاهباز حرف گندۀ پيچيده‌اي زده است و از آن براي خودشان معني‌هايي بسازند. دربارۀ اين اشاره در نشستي ديگر صحبت خواهم كرد.

و حالا بر مي‌گردم به همان «سخن آزاد» بهمن فرسي و شيوۀ نقد نيميش تفرعن سلطان صاحبقراني و نيميش چماق كوبي چاله ميداني. قضيه از اين قرار است كه در سال ۱۳۴۳ كه من دربارۀ داستان‌هاي كوتاه جلال آل احمد در مجلّۀ «انديشه و هنر» مقاله‌اي بيست صفحه‌اي دارم و بهمن فرسي دربارۀ داستان «مرد گرفتار» من در همين شماره يك «سخن آزاد» سه صفحه‌اي دارد،

به اعتقاد راسخ بهمن فرسي:

۱- سازمان كتاب‌هاي جيبي يك سازمان كيسه است و كيسه بايد پر تر شود.

۲- ولي مرد گرفتار كتابي نيست كه كيسۀ «سازمان كتاب‌هاي جيبي» را پر تركند!

۳- محمود كيانوش نوخامه‌اي است بي‌كيسه، يعني بي پول و فقير.

۴- محمود كيانوش با دادن كتاب «مرد گرفتار» به سازمان كتاب‌هاي جيبي «طوق بندگي سالخوردگان گوهر باختۀ كيسه انباشته به گردن نهاده است.»

و حالا به چند نكتۀ ديگر توجّه مي‌كنيم:

۱- در سال ۱۳۴۳ رئيس مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين «همايون صنعتي زاده» است و «سازمان كتاب‌هاي جيبي» به وسيلۀ همين «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» و در وابستگي به آن تأسيس شده است.

۲- همايون صنعتي زاده، اينطور كه از يكي از گردانندگان اصلي سازمان كتاب‌هاي جيبي شنيدم، با اطّلاع دكتر پرويز خانلري، صاحب امتياز و مدير مجلّۀ «سخن»، يك مؤسّسۀ انتشاراتي ديگر، لابد در نوعي وابستگي به «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» تأسيس كرد به نام «انتشارات سخن» كه در خيابان نادري يك كتابفروشي كوچك داشت. جمال ميرصادقي در گفت و گويي با نيلوفر نياوراني، كه بر اساس آن مقاله‌اي با عنوان «داستان‌نويس به مثابه افشاگر» در خرداد ۱۳۸۶ در «روزنامۀ شرق» چاپ شد، در اشاره به داستان «شاهزاده خانم سبز چشم»گفته است: «اما داستان «شاهزاده خانم سبز چشم» را به دختر خانم دانشجويي در دانشكدۀ ادبيات كه چشم‌هاي سبز داشت و من از او خوشم مي‌آمد هديه كردم. بهمن فرسي كه الان انگليس زندگي مي‌كند نشري تأسيس كرد به اسم نشر سخن. نشر سخن فرسي هيچ ربطي به اين نشر سخني كه الان هست ندارد. فرسي كتاب‌هاي دوستان را به خرج نويسنده چاپ مي‌كرد. «شاهزاده خانم سبز چشم» با سليقه‌اي خاص، جلد خاص و حروفچيني خاص در حدود ۶۰۰ نسخه چاپ شد.»

جمال ميرصادقي در گفت و گوي ديگري با عنوان «جنگ روز مرگي» در جواب اين سؤال كه اوّلين كتابي كه از او منتشر شد چه كتابي بوده است، گفته است: «وقتي دانشكده‌ام تمام شد، «شاهزاده خانم سبز چشم» را در سال ۴۷ منتشر كردم. اين اولين مجموعه‌اي بود كه از من منتشر مي‌شد… بهمن فرسي آن موقع‌ها انتشاراتي راه انداخته بود كه چاپ دوم را او منتشر كرد؛ ولي الآن ديگر ناياب است.»

امّا اگر شما نسخه‌اي از «شاهزاده خانم سبز چشم» داشته باشيد كه به گفتۀ خود نويسنده در چاپ دوم به اسم «مسافرهاي شب» منتشر شد، و به مشخّصات آن نگاه كنيد، مي‌بينيد كه در پشت جلد نوشته شده است: «مركز پخش خيابان نادري، كتابخانۀ سخن، تاريخ انتشار ۱۳۴۱»،

يعني «انتشارات سخن» ناشر اين كتاب نيست، بلكه مركز پخش آن است. امّا ناشر واقعي «شاهزاده خانم سبز چشم»، كه بهمن فرسي باشد كه به گفتۀ ميرصادقي «كتاب‌هاي دوستان را به خرج نويسنده چاپ مي‌كرد»، اسم انتشارات خود را كه «انتشارات نامه‌هاي سياه» باشد، در پشت جلد كتاب «شاهزاده خانم سبز چشم» آورده است. خوب، در آن زمان بهمن فرسي در كتابفروشي «انتشارات سخن» همايون صنعتي‌زاده، رئيس «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» و صاحب «سازمان كتاب‌هاي جيبي» چه مي‌كرد؟ تا آنجاكه من از اهل اطّلاع شنيده‌ام، در آن زمان بهمن فرسي به عنوان كتابفروش به استخدام صاحب «انتشارات سخن» در آمده بود و مواجبي مي‌گرفت و ضمناً براي چاپ و انتشار كتاب‌هاي خودش و بعضي از دوستانش از اين موقعيت استفاده كرده بود و انتشاراتي بي دفتر و دستك به نام «انتشارات نامه‌هاي سياه» راه انداخته بود.

امّا مواجب گرفتن او به عنوان كتابفروش در كتابفروشي «انتشارات سخن»، به اين معني نبود كه او كارمند «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» است، بلكه به اين معني بود كه او هنوز دستمزد بگير رئيس الرّؤساي «سازمان كتاب‌هاي جيبي»، يعني رئيس مؤسّسۀ فرانكلين بود، همان بهمن فرسي‌اي كه در سال ۱۳۴۳ در نقد و بررسي «مرد گرفتار»، نوشتۀ محمود كيانوش در توصيف همين «سازمان كتاب‌هاي جيبي» گفته بود: «آن سازمان يك سازمان كيسه است و كيسه بايد پر باشد و پر تر شود.» شما اگر امروز نام «بهمن فرسي» را در اينترنت در كنار نام «اسماعيل فصيح» بگذاريد، در سايت «آفتاب»، در جايي از معرّفي اسماعيل فصيح مي‌خوانيد: «اوّلين رمان فصيح «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ توسّط انتشارات فرانكلين و زير نظر نجف دريابندري و ويراستاري بهمن فرسي منتشر شد…» تا اينجا مي‌توانيم بگوييم كه آن بهمن فرسي‌اي كه در سال ۱۳۴۱ كتابفروش مواجب‌بگير صاحب كتابفروشي «انتشارات سخن» در خيابان نادري بود، در سال ۱۳۴۷ كارمند «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» است و زير نظر نجف دريابندري، معاون همايون صنعتي‌زاده و بعدها معاون علي اصغر مهاجر، جانشين همايون صنعتي‌زاده، به كار ويراستاري مشغول است. سال ۱۳۴۷ چهار سال بعد از چاپ شدن كتاب «مرد گرفتار» من است به وسيلۀ «سازمان كتاب‌هاي جيبي» يعني «سازمان كيسه»، وابسته به همان «مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين».

در آن روزگار «مركز انتشارات آموزشي وزارت آموزش و پرورش»، ناشر مجلّه‌هاي «پيك»، وابسته به مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين» در بخشي از ساختمان اين مؤسّسه داير بود، و من كه با مجلّه‌هاي «پيك» همكاري مي‌كردم، گاهي، البتّه به ندرت، بهمن فرسي را كه تابستان‌ها كت و شلوار سفيد مي‌پوشيد و عصاي دسته استخواني يا عاج به دست مي‌گرفت و در انتشارات فرانكلين صاحب مقام شده بود، مي‌ديدم و اگر هم با او سلام و عليك كوتاهي داشتم، هرگز به «سخن آزاد» او دربارۀ «مرد گرفتار» اشاره‌اي نكردم، امّا بعد شنيدم كه بهمن فرسي در سال‌هاي خدمت خود در مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين، براي دوره‌اي (نمي‌دانم به چه مدّت) صاحب مقام «رياست سازمان كتاب‌هاي جيبي» هم شد، همان سازماني كه من، محمود كيانوش، «نوخامه‌‌اي بي‌كيسه» براي چاپ كتاب «مرد گرفتار» مرتكب پليدترين گناهان شده بودم و «طوق بندگي سالخوردگان گوهر باختۀ كيسه انباشتۀ» گردانندگان آن را «به گردن نهاده» بودم. فَاعْتَبِرُوا يَا أُوْلِي الأَبْصَار!

۳- كتاب «مرد گرفتار» كه قرار بود در پنج هزار نسخه در سازمان كتاب‌هاي جيبي، مثل ديگر كتاب‌هاي آن در قطع جيبي در پنج هزار نسخه چاپ شود (به علّتي كه خدا و سيروس طاهباز و محمود مشرّف آزاد تهراني و بعضي از گردانندگان سازمان كتاب‌هاي جيبي و احتمالاً بهمن فرسي مي‌دانستند) بالاخره در قطع رقعي، در هزار نسخه چاپ شد و مقامات مؤسّسۀ انتشارات فرانكلين و سازمان كتاب‌هاي جيبي، كه بهمن فرسي بعد از سال ۱۳۴۳، امّا دقيقاً نمي‌دانم در چه تاريخي، به صف آنها در آمد، از هزار تومان حقّ التّأليفي كه بر اساس قرارداد امضاء شدۀ خودشان قرار بود به مؤلّف بپردازند، نمي‌دانم با اتّكاء بر چه قانون و قدرتي، هرگز يك ريال هم نپرداختند. و از اينجاست كه مي‌خواهم با الهام گرفتن از اشارۀ يك جمله‌اي سيروس طاهباز در مقالۀ معرّفي كتاب «شعر جديد فارسي» (Modern Persian Poetry: An Anthology) به انتخاب و ترجمۀ محمود كيانوش، در روزنامۀ «نشاط»، ماجراي كتاب «مرد گرفتار» را زير عنوان «گرفتاري مرد گرفتار» روايت كنم.

همچنین ببینید

طاهر بن جلون

طاهر بن جلون | Tahar Ben Jelloun

اسد الله امرایی | «… عزيزم، تو بزرگ شده‌اي و تغيير کرده‌اي. هر جا بروي …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + چهار =